تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - (7)ψ○ Ĝђσsтs ίή тђё ƒёήςё ○ψ(پارت آخر)


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

اینم پارت آخرررررر
بریـــــــــــــد حالشو ببریــــــــــــــــد...
دیدم نظرات پارت 6 سر به فلک کشیده گفتم این یکی پارتم زود بذارم
نه خب دارم موذارم چون میدونم امشب یکم دلگیره گفتم من خوشحالتون کنم
شما که منو خوشحال نمیکنید و هیچ کدوم داستان نمیذارید
داستان بوذارید دیگهههههههه!!!
برید بوخونید...


اوخــــــــــــی...

بالاخره پسرا رسیدن به دخترا و گرفتنشون...
درحالی که نفس نفس میزدن میگفتن:آه....هوو...اهه...گرفتیمتون.
آیدا:ولم کن...
جونگ هیون:هه هه هه...فکر کردی ولت میکنم؟؟؟ این جسم مال تو نیست...میفهمی؟
-نههههههه...این بدن خودمه...مال خودمه.فهمیدی؟
-خفه شو...باید جسم آیدا رو بهش پس بدی.
-نههههههههه!
-پس میدی.
-گفتم نه.
-منم گفتم پس میدی.
آیدا سعی میکرد از دست جونگ هیون فرار کنه ولی نمیتونست.
مهسا:تمین من خودمم...چرا باور نمیکنی؟
تمین:هه هه هه...آره خودتی.خر خودتی آقا روحه.اوکی؟
-تمیــــــــــــن...!
-درد...حالم بهم میخوره از این تمین گفتنت.
نسیم:ما خودمونیم...باور کنید.
مینهو:باشه باور میکنیم...
اونیو:ولی باید به این سوالم جواب بدی...مهشاد اسم خواهرت چیه؟
مهشاد:هان؟؟؟
-گفتم اسم خواهرت چیه؟
-خب....اممم...مه....مهتاب؟؟؟نه نه مهشید...
پسرا زدن زیر خنده.
اونیو:تو اصلا خواهر نداری!
پسرا با این جواب مهشاد دیگه مطمئن شدن که چه اتفاقی افتاده و به زور دخترا رو برگردوندن به اون خونه...
رسیدن به خونه و واردش شدن.
پسرا با وارد شدن به خونه حس خیلی خوبی پیدا کرده بودن.وجود دخترا رو حس میکردن. حسی که توی این یکی دو روز اصلا نداشتن دوباره برگشته بود.
مهسا:هاهاها...حالا میخواید چیکار کنید؟ ما جسم رو پس نمیدیم.
تمین:خفه شوووو..............! مهسا؟؟؟؟؟مهسا؟؟؟؟؟ دخترا؟؟؟؟ما دیگه میدونیم که اینا شما نیستن...آوردیمشون اینجااااا...جسم تون رو پس بگیرید...
اونیو:مهشاددددد خواهش میکنم جسمتو پس بگیرررر...صدامو میشنوی مگه نه؟
مینهو:نسیییییم دوستت دارم...نسیـــــــــــــــم...عاشقتم.
جونگ هیون:الان وقت این حرفاس؟
-خب دلم واسش تنگ شده...نسیم میشنوی چی میگم؟؟؟
کیبوم:نگین برگرد...نگیـــــــــــــــــن...تو قدرت پس گرفتن جسمتو داری...من میدونم.
جونگ هیون به آیدا نگاه کرد و گفت:ببینم شما چرا میتونستید حرف بزنید ولی اونا نمیتونن؟
آیدا:چون ما چند ساله که اینجاییم و قدرت اینو پیدا کردیم که حرف بزنیم ولی اونا هنوز هیچ قدرتی ندارن...آی کیوت زیره صفره ها...
-پسره ی روحححح...جسم دزد...خفه میشی یا بزنم لهت کنم؟....اهههه....حییییففففففف که جسم آیداس....وگرنه واست داشتم!
-برو بابا!
-رفتی.....!بری دیگه برنگردی...!!!
تمین:وای...انگار برادر مهشاده......لنگه ی اونه...تو کل کل کم نمیاره...بابا جونگی ول کن حالا.
-خب ببین چی میگه!
-وللش!
-اوکی.بیخی.
پسرا به دخترا نگاه کردن و دیدن که روی زمین افتادن و صورتشون قرمز شده...و انگار درد زیادی داشتن...
پسرا با دیدن اونا توی اون وضع خیلی خوشحال شدن...دخترا سعی داشتن جسمشون رو پس بگیرن...ولی روح ها هم مانع میشدن و این اجازه رو به اونا نمیدادن...
دوباره هوای خونه گرفته شده بود و اکسیژن بود.
تمین:مهسااااااااااا...کم نیار...تو میتونی من میدونم.
بقیه هم همین حرفا رو میزدن.
بالاخره یکی از روح ها جسم ها رو ول کرد.
دخترا افتادن سر زمین.
پسرا که چشم هاشون پر از اشک شده بود آروم آروم رفتن سمت دخترا...
پسرا میترسیدن...نمیدونستن این دفعه واقعا روحی که توی جسم دختراس خود دختران یا همون روح هان...!جرات به هوش آوردن دخترا رو نداشتن...
پیش دخترا روی زمین نشسته بودن و سرشون رو گذاشته بودن روی پاهاشون.
کیبوم:فکر میکنید الان روحی که توی جسم دختراس روح کیه؟؟؟خودشونن یا...
مینهو:وقتی به این فکر میکنم که ممکنه دوباره  همون روح ها توی جسم دخترا باشن واقعا حالم بد میشه...
دخترا به هوش اومدن...
پسرا به دخترا خیره شده بودن و هیچی نمیگفتن.
دخترا هنوز حالشون بد بود و بدنشون درد میکرد.
بعد از چند دقیقه که دخترا آروم تر شدن به پسرا نگاه کردن.
دخترا با دیدن این که جسم دارن خوش حال شدن و پریدن تو بغل پسرا...
پسرا همین جور خشکشون زده بود و هیچی نمیگفتن.
نسیم گریه ش گرفته بود.
آیدا:وای باورم نمیشه..........
نگین:ما دوباره برگشتیــــــــــــــــــــــم.
پسرا:ما هم باورمون نمیشه.
دخترا:چیو؟
-این که شماها خودتون باشید.
مینهو که میدونست هیچ وقت تا حالا نسیم بهش نگفته که دوستش داره گفت:نسیم بگو دوستم داری تا باورم شه...
نسیم همیشه از گفتن دوستت دارم بدش میومد.
نسیم:اه....مینهو مگه نمیدونی که من از این حرف بدم میاد!
مینهو با شنیدن این حرف نسیم خوشحال شد و نسیمو بلند کرد و دورش داد...باورش نمیشد که واقعا نسیمه...!
کیبوم:نگین...میشه به من بگی که چرا از فیلمای ترسناک بدت میاد؟
نگین همیشه عاشق فیلمای ترسناک بود.
نگین:کیبوم مطمئنی که روحه جسم تو رو تسخیر نکرده؟؟؟من کی از فیلم ترسناک بدم میومده؟؟؟؟؟؟اونی که از فیلمه ترسناک بدش میاد تویی....چون میترسی ترسو خان!
کیبوم با این حرف نگین خوش حال شد و رفت جلوش نشست  شونه هاشو گرفت و گفت:نگین پس تو واقعا خودتی؟
-نه پس یکی دیگه م!
-وایییی.....این خیلی خوبه.
اونیو:مهشاد یه لحظه تو چشم هام نگاه کن.
مهشاد:نمیخوام!
-اااااااااااا....خب یه لحظه نگاه کن.
-نمیخوام...خجالت میکشم.
-از کی تا حالا انقدر خجالتی شدی؟
-از همین حالا!
جونگ هیون:بابا از این طرز حرف زدنش که معلومه خودشه...اونیو بیخیال.
اونیو:نه من میخوام از نگاش مطمئن شم.
مهشاد انقدر به اونیو خیره شد که اونیو کم آورد و گفت:الان خجالت میکشیدی دیگه نه؟؟؟بسه بابا مطمئن شدم دیگه.
-خب خودت گفتی.
-وای با این طرز نگاه کردنت من خجالت کشیدم......خب بسه دیگه...انقدر به من نگاه نکن.
-اصلا کی گفته دارم به تو نگاه میکنم؟
-پس به کی نگاه میکردی؟
-به هیچکی...
جونگ هیون:راستی آیدا واست کَره خریدم...گفتی عاشق کَره ای دیگه...نه؟
آیدا از کَره متنفررررره!!!
آیدا:اوغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!
جونگ هیون:هیهیهیهییییییییی...
تمین:مهساااااااااااااا عزیزم قربونت بشم بیا بریم دیگه...از این خونه حالم داره بهم میخوره...بریم عشقم؟؟؟
مهسا که از این حرف ها حالش بهم میخورد گفت:اهههههههههه...تمین بسه حالم بهم خورد...!
-خیلی دلت بخواد...هه هه هه.
-کوفت!
-تو دلت!
-جااااااااااااااان؟!؟!؟
-امممم...هیچـــــــــــی!!!!!!!!!
اونیو رفت وسط خونه وایستاد و درحالی که به خونه نگاه میکرد گفت:حالا ببینم قدرت دارید یا نه...مگه خودتون نگفتید کسی که تازه بدون جسم شده هنوز هیچ قدرتی نداره...شما هم به خاطر همین همه ی قدرتتون رو از دست دادید...حالا میخوام ببینم چه جوری جلوی رفتنمون رو میگیرید...
بقیه هم رفتن پیش اونیو وسط خونه وایستادن...
جونگ هیون:خب دیگه بچه ها وقت رفتنه...
OK...Let,s Goبقیه:
دخترا و پسرا رفتن سمت در...مینهو دستشو گذاشت سر دستگیره ی درو آروم در رو باز کرد...دخترا و پسرا با دیدن اینکه در باز شد زدن زیر خنده و از یه طرف هم خیالشون راحت شد...همشون واقعا خوش حال بودن.دیگه حصاری در کار نبود.اونا تونستن از حصار ارواح جون سالم به در ببرن.
جلوی پله های بیرون خونه وایستادن و همشون دستاشون رو مشت کردن و گفتن:فایتینگ!!!!!!!!!!
بعد همشون درحالی که میخندیدن و دست همدیگه رو گرفته بودن از اون محل واسه ی همیشه رفتن......
------------------------------------------
خب دیگه اینم از پارت آخرررر
من همیشه وقتی به پارت آخر میرسیم حالم بد میشه...دلم واسه داستانه تنگ میشه...
امیدوارم خوشتون اومده باشههههههه... تا هفته ی دیگه و دختران خون آشام بای...

نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1391 ساعت 07:37 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز