تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - (1)/☼Vamρire Girls☼


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سلام...
امروز اومدم با اولین پارت داستان
دختران خون آشام
کمه ولی خب به هرحال برین بوخونین...!



مهم...مهم...مهم...
مهم ترین خبری که مردم کره را به وحشت انداخته است...!!!
عجیب ترین خبری که کشور کره را بهم ریخته است...!!!
در همین چند روز اخیر در کره افرادی دیده شده اند که به طرز فجیعی افراد را اذیت میکنند...مردم اسم این افراد را خون آشام قرار داده اند...چند دختر جوان که خون آشام هستند و مردم را به شدت مورد آزار و اذیت قرار میدهند...مردم واقعا از این موضوع میترسند و بعضی از افراد تصمیم گرفته اند که به خاطر این دختران کشور کره را ترک کنند...این موضوع کشور ما را بهم ریخته است پس از همه ی هم وطنان عزیز خواهش میشود که در صورت دیدن این دختران از آنها دوری کنند و یا با پلیس تماس بگیرند...ما درحال حاضر سعی داریم که این دختران را دستگیر کنیم ولی دستگیر کردن آنها کار خیلی مشکلی است...!
کیبوم که زیر پتو خواب بود بالشتش رو پرت کرد سمت تمین و گفت:اهههههه...اون تلویزیون رو خاموش کن حالم بد شد...
تمین:ااااا...کیبوم تو هم شنیدی؟؟؟من واقعا فکر نمیکردم خون آشاما وجود داشته باشن...فکر میکردم این چیزا فقط مال تو فیلماس...
کیبوم:خب درست فکر میکردی...اینا همش الکیه.چندتا دختر الکی خودشون رو دارن جا میزنن به جای خون آشاما...آخه مگه میشه یه انسان خون آشام باشه؟؟؟ اه...بسه اصلا راجع بهش که حرف میزنم حالت تهوع بهم دست میده!
کیم بام:میشه یه لحظه اون دهناتونو ببندید تا ما یکم بخوابیم؟؟؟ اول که صدای تلویزیون...حالا هم شماااااا!!!
تمین:خب لنگ ظهره دیگه پاشین خیر سرمون عصر کنسرت داریم...
کیم بام:من نمیام کنسرت...پام مشکل داره نمیتونم برقصم.
کیبوم:تو کی سالمی...همیشه که پات مشکل داره نمیرقصی...این دفعه دیگه کلا نمیخوای بیای نه؟
مینهو:اهههههههه...چرت نگین.میاد.
تمین:اااا...مینهو تو هم بیداری؟
-خب با این سر و صداهای شما مگه میشه کسی بخوابه؟
-آره اونیو...ببین غرق خوابه...
-آره اون که الان اینجا منفجرم بشه از خواب بیدار نمیشه که نمیشه...!
-----------------------------------------------------------------------
موقعیت:یه کلبه ی قدیمی وسط جنگل...
نسیم:اههه....تا کی قراره اینجا بمونیم؟؟؟
نگین:تا وقتی دست از سرمون بردارن........
-ولی اینجا هیچ کس نیست...من حالم خوب نیس.
آزیتا:قرار شد هر دو روزی یه نفر...مگه نه؟
-آره ولی خب.......
-دیگه ولی نداره!فکر کردی واسه من راحته؟؟؟ولی فعلا وضعیتمون اینجوریه دیگه باید باهاش کنار بیایم...دیشب تو شهر بودیم......امشب دیگه نمیشه.
مهشاد:ولی من امشب میرم.
-ااااااااا....مهشاد!!!!!!!!!!!!!!
-همینی که گفتم.
مهسا:آره امشبم میریم....اونا خودشون رو بکشن هم نمیتونن مارو بگیرن...دیدی مثل لاک پشت میمونن.
همشون باهم زدن زیر خنده.
-----------------------------------------------------------------------
شب
دخترا از جنگل زدن بیرون و وارد شهر شدن...همه جا خیلی خلوت بود.....انگار مردم از ترسشون توی خونه هاشون قایم شده بودن و جرات بیرون اومدن از خونه رو نداشتن.
دخترا از اینکه همه جا خلوته و هیچ کس نیست خیلی عصبی شده بووودن...همین جوری داشتن توی خیابونا  میرفتن جلو که یهو یه ماشین جلوی یه خونه نگه داشت.
شاینی از ماشین پیاده شدن.....درحالی که میخندیدن و حرف میزدن.
تمین:وای....امشب خیلی خنده دار بوووووووود...
کیم بام:هه هه هه...خنده دار.....!!!آره دیگه آبرومون رفت...
مینهو که از خنده دل درد گرفته بود گفت:کیم بام این دومین باره که میفتی زمینااااااا...و دوباره شروع کرد به خندیدن.
کیم بام:کوووووووفت مینهو.
اونیو:وای بسه دیگه از بس خندیدم گشنه م شده...
پسرا میخواستن وارد خونه شون بشن که یهو چشمشون خورد به دخترا...
دخترا همین جوری به پسرا خیره شده بودن........
پسرا وحشت کرده بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1391 ساعت 07:31 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز