تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 3/☼Vamρire Girls☼


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سلام آجیییییییییی جونیااااااااااا+دوست پسرم +داداشه دوست پسرم
خووووووووووبید...؟ خوشیییییییید؟ سلامتییییییید؟
برید ادامهههههه........
پارت بعدی هم واسه فردا یا همین امشب...من نوشتمش شما بگید اون یکی پارتم امشب بوذارم یا فردا شب.......


10 دقیقه گذشته بود.
اونیو یهو خسته شد و گفت:اههههههههههههههه...!!! پس چی شد؟
کیم بام:اونیوووووو...ساکت شو دیگه...خیلی دوست داری بمیری؟
اونیو:خب یعنی چی؟3ساعته علافمون کردن! من نمیتونم انقدر همش بترسم...یهو بیا کار منو تموم کن دیگه...هی تو...اسمت چیه؟؟؟اصلا اسم داری؟
مهشاد:با منی؟
-نه پ!با عمم!اسمت چیه؟
-به تو چه!
-عجب!
مهسا:بچه ها...بیاید یه لحظه بیرون کلبه کارتون دارم.
دخترا رفتن از کلبه بیرون.
مهسا:ما چمون شده؟
آزیتا:من هرکاری میکنم نمیتونم بلایی سر اون پسره بیارم...نمیدونم چم شده.......یه چیزی مانع ام میشه!
نسیم:خب حالا چیکار کنیم؟
آزیتا:من دیگه طاقت ندارم....حالم خیلی بده.
نگین:منم بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم.
----------------------------------------------
توی کلبه
تمین:اونیو دیگه انقدر عجول نباش...چت شده تو؟
اونیو:خب وقتی سرکارم میذارن عصبانی میشم دیگه...اینا سرکارمون گذاشتن!
کیم بام:فکر نمیکردم خون آشاما اینجوری باشن.
کیبوم:چه جوری؟
-ام...نمیدونم....مثلا فکر میکردم خیلی زشت و بدترکیب و بیریختن.....ولی اینا خیلی خوشگلن...رنگ چشماشون خیلی قشنگه.
-این به خاطر خون آشام بودنشونه.
-هرچی که باشه ولی راستش خیلی ازش خوشم اومده...اگه خون آشام نبود قول میدادم حتما برم خواستگاریش!
پسرا زدن زیر خنده.
تمین:منم همین طور.
کیم بام:ااااا....تمین!!!پس تو هم آره؟
-نه پ!فکر کردی فقط خودت آره؟!
مینهو:پس منم میام.
کیم بام:هی وای من!!!ببین این رنگ چشم چه کاری کرده...مینهو خان هم به جمع آره ها اضافه شد.
کیبوم:مینهوووووووووو...پس تو هم آره؟
مینهو:آره دیگه ما هم آره!هه هه هه...
-پس منم به جمعتون اضافه کنید.
تمین:فقط اونیو موند...اونیووووو....تو چی؟؟؟تو هم آره یا نه؟
اونیو:خب....چیزه.....اگه خورده نشدم منم آره.
پسرا باهم زدن زیر خنده....انقدر از دخترا خوششون اومده بود که اصلا یادشون رفته بود که دخترا خون آشامن و پسرا الان واسه ی چی توی کلبه ی دختران!
دخترا وارد کلبه شدن و با دیدن پسرا که میخندیدن تعجب کردن!!!!!
پسرا یهو به خودشون اومدن و یادشون اومد که واسه ی چی اینجان!
دخترا رفتن نزدیک پسرا...صورتشونو بردن جلو و فقط به اندازه یه بند انگشت باهاشون فاصله داشتن...نمیتونستن از این نزدیک تر بشن...خیلی حالشون بد بود و نمیتونستن تصمیم بگیرن...یهو دخترا باهم از پسرا فاصله گرفتن و گفتن:اههههههههههههههههههههههههههه!!!
پسرا تعجب کرده بودن.
مهشاد داد زد:نمیـــــــــــــشه!!!
اونیو:چی نمیشه؟
-نمیشه دیگه!
-خب چی نمیشه؟
مینهو:اونیو ساکت شو دیگه مگه نمی بینی اعصاب نداره؟!
-خب چی نمیشه؟؟؟
-هیسسسس!
دخترا اعصابشون خورد بودو حالشون خیلی بد بود.محکم با پاشون کوبیدن به دیوار و داد زدن میخواستن اینجوری خودشونو خالی کنن.
آزیتا رفت گوشه ی دیوار نشست و توی خودش جمع شد...رنگ صورتش پریده بود و از ناراحتی میلرزید.
دخترا هم همون حالو داشتن و رفتن نشستن پیش آزیتا.
کیم بام:چی شده؟؟؟شما چرا انقدر حالتون بده؟
آزیتا سرشو از روی پاهاش برداشت و به کیم بام خیره شد و گفت:چون نمیتونم...
-نمیتونی چیکار کنی؟
-نمیتونم تو رو...
-منو چی؟
-...........
-خب چرا نمیتونی؟
-اهههههههههههههههههه....انقدر سوال نکن دیگه!
مهشاد بلند شد و پسرا رو باز کرد و دستشو گرفت به سمت در کلبه و گفت:از اینجا بریـــــــد!!!!!!
پسرا:چی؟
دخترا:مهشاااااااااااد!!!
مهشاد:چیه؟؟؟مگه میتونید؟
دخترا سرشونو انداختن پایین.
تمین:ای بابا....چتون شده پس؟
دخترا از سر زمین بلند شدن و رفتن پیش مهشاد وایستادن.
نسیم:شما یه چیزه عجیــــب دارید که نمیذاره ما به شما نزدیک بشیم...
پسرا:..........
نگین:پس چرا نمیرید؟
کیبوم:ما از اینجا نمیریم!
دخترا:چـــــــــی؟!
اونیو:حالا که شما به خاطر ما انقدر حالتون بده و نمیتونید بلایی سرمون بیارید ما هم تنهاتون نمیذاریم.
مهشاد:میفهمی داری چی میگی؟
کیم بام:ما ازتون خوشمون میاد...عاشقتون شدیم...
دخترا:!!!!!!!!!!!!!!
آزیتا:گفتی چی شدید؟
کیم بام:تا حالا اسمشو نشنیدی؟؟؟عشق...تو این حسو توی وجودت نسبت به من احساس نمیکنی؟
-نهههههههههه!!!
-نگو نه....اگه این حسو نداشتی الان میتونستی هربلایی سر من بیاری...مگه نه؟
-...........
نگین:عشق چیه؟
کیبوم:یه حس خیلی خوب...یه حسی که بین یه دختر و پسر ایجاد میشه و اونا رو تا آخر عمر پیش هم نگه میداره...یه حس خیلی عمیق که توی قلب به وجود میاد.
-ولی ما که قلب نداریم!
-چی؟
-نکنه یادت رفته؟ما انسان نیستیم...الان قلبمون از کار افتاده!
-عشق به این چیزا ربطی نداره...
نسیم:من حالم بده...دیگه تحمل ندارم...
مینهو چند قدم به نسیم نزدیک شد و نسیم انگشت اشاره ش رو آورد جلو و گفت:به من نزدیک نشوووو!
-چرا؟
-همینی که گفتم.
مهشاد:از اینجا برید...خواهش میکنم.
اونیو:نه تا منو نخوری از اینجا نمیرم...
-ما آدم خوار نیستیم...
-حالا هرچی که هستید!
-شوخیت گرفته؟
-نه...جدی میگم...من حاضرم.
مهشاد دوباره رفت نزدیک اونیو ولی بازم نتونست و برگشت عقب.
اونیو پوز خند زد و گفت:هه....دیدی ماله این حرفا نیستی؟
دخترا عصبانی بودن.
مهشاد:گم شید بیرووووووووووووووووووون!
پسرا:!!!!!
دخترا به زور پسرا رو از کلبه انداختن بیرون.
----------------------------------------------------
موقعیت:یک ساعت بعد
دخترا حالشون اصلا خوب نبود و حتی نمیتونستن حرف بزنن که صدای در اومد.
نگین رفت در رو باز کرد.
کیبوم:یکی اینجاست...توی همین جنگله...این بهترین فرصت واستونه...
نگین:مطمئنی؟
-آره...الان خوابه...کنار دریا دراز کشیده...
نگین دخترا رو صدا زد و میخواستن با هم برن طرف دریا که اونیو دستشو گرفت جلوشونو گفت:شتر دیدی ندیدی!
دخترا رفتن سمت دریا...
و بدبخت مرد بیچاره...!!!

------------------------------------
خوف شطور بووووووودیه؟...!

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 ساعت 07:09 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز