تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 4/☼Vamρire Girls☼


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سولوم
دیگه حرفی ندارم بخونید...نظر هم نشه فراموش



حدود نیم ساعت گذشته بود...پسرا یکم وحشت کرده بودن ولی سعی میکردن که به روی خودشون نیارن و نشسته بودن جلوی کلبه و آتیش روشن کرده بودن.
اونیو درحالی که داشت چوب های آتیش رو بیشتر میکرد گفت:واقعا فکر میکردین که یه روزی این اتفاق واسمون بیفته؟
کیم بام:من همش فکر میکنم که اینا یه خوابن و همین الانه که با صدای تلویزیون از خواب بیدار بشم.
کیبوم:اون وقت دیگه با این خون آشاما رو به رو نمیشدیم.
مینهو:من هنوز نمیدونم که الان باید خوشحال باشم یا ناراحت!
تمین: از یه طرف خیلی ازشون خوشم اومده...واقعا شخصیت عجیبی دارن ولی خب اونا خون آشامن!
اونیو:من این چیزا واسم مهم نیس!
-یعنی چی؟واست مهم نیس که خون یه انسان رو به جای غذا میخورن؟ بابا یکم منطقی باش!
-نه واسم مهم نیس!
-اونیوووووو!
-..........
کیبوم:همش یه چیزی بهم میگه که بذاریم و بریم ولی نمیـــــــــــــــشه!!!
نگین:واســـــــــه چی نمیشه؟
پسرا یهو پشتشونو نگاه کردن و با دیدن دخترا فریاااااد زدن.
تمین که از ترس افتاده بود روی زمین گفت:راستی راستی خوردیییییییییییینش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!
کیم بام:از قیافه هاشون معلوم نیست؟
آزیتا:چیه...؟ از همون چیزی که میگفتین شدین پشیمون شدین؟
مهشاد:ما که گفتیم ما انسان نیستیم پس الکی به ما دل نبندین!
اونیو:نه!
-هان؟
-واسم مهم نیس!
کیبوم:حق با اونیوئه...ما انقدر عاشقتون شدیم که این واسمون هیچ اهمیتی نداره.
پسرا یه دستمال از جیبشون در آوردن و رفتن سمت دخترا...
دخترا تعجب کرده بودن!!!!!
پسرا خون هارو از صورت دخترا پاک کردن...توی اون لحظه پسرا قلبشون انقدر تند میزد که صدای قلب هم دیگه رو میشنیدن.
نسیم:خب....دیگه بسه! باید از اینجا برید.
مینهو:نه ما از اینجا نمیریم...همین جا میمونیم...پیش شما.
نسیم:پس ما میریم.
-ااااااا...خب مگه چه اشکالی داره که پیشتون باشیم...؟
-........
اونیو:دیگه بسه...ما اینجا میمونیم.تازه به دردتونم میخوریم....مگه نه؟
مهشاد:نه!
-ضدحال!
-.........
کیم بام:راستی نگفتید که اسم دارید یا نه؟ بعد به آزیتا نگاه کرد و گفت:تو اسمت چیه؟
-آزیتا.
-نسیم
-نگین
-مهشاد
-مهسا
دیگه هوا خیلی تاریک بود و خیلی هم سرد بود.
دخترا بلند شدن که برن داخل کلبه که پسرا هم بلند شدن.
دخترا:کجاااااااا؟
تمین:بریم تو دیگه!
مهسا:نه بابا!
-زن بابا!
-فکر کردید میذاریم بیاید توی کلبه؟ نکنه میخواید شبو اینجا بمونید؟
-چرا که نه!
مهشاد:خیلی پرویید.
اونیو:به خاطر همینه که ازم خوشت اومده دیگه!
-از خود راضی هم که هستی تو!
-اونم که تا دلت بخواد.
-شیطونه میگه...
-شیطونه چی میگه؟
-به تو ربطی نداره حرفش خصوصی بود!
-شیطونه غلط میکنه به تو حرف خصوصی بزنه!
پسرا زدن زیر خنده.
-کوفت جدی بودم نخندید.................
نسیم:خب دیگه بریم تو وگرنه تا صبح باید وایستیم با اینا بحث بکنیم.
نگین:حق با نسیمه.....بریم تو.
کیبوم:خب آخه واسه چی نیایم تو؟ هوا خیلی سرده......ممکنه برفم بیاد آخه دلتون میاد ما اینجا قندیل ببندیم؟
-آره میاد....تازه اگه میخوای قندیل نبندی برو خونت.
-نمیخوام.
-خب به من چه!
-به تو همه چه!
آزیتا:ببینید هرچی باشه شما انسانید و از همه مهم تر پسریــــــد! ما نمیتونیم بهتون اعتماد کنیم.
کیم بام:اگه به اینه که الان بیرون کلبه هم ما میتونیم خطر ناک باشیم.
-هه...منظورم اون نبود....چون از همه لحاظ ما خطرناک تریم.
-اوه....راست میگی یه لحظه یادم رفت.
-پس دیگه یادت نره.
-خب پس دیگه مشکلی نیست...بریم داخل کلبه!
و رفت داخل کلبه و پسرا هم همراهش رفتن تو.
دخترا هم از پروویی اونا اعصابشون خورد شده بود و رفتن داخل کلبه.
دخترا یه طرف کلبه نشسته بودن و پسرا هم طرف دیگه ی کلبه.
اونیو داشت به دخترا چپ چپ نگاه میکرد و بعد رو به پسرا گفت:بچه ها....پایه این اذیتشون کنیم؟
تمین:اهههه...اونیو اینا اعصاب ندارن.کاری نکن بخورتتاااااااااااا!
-اولن که به قول مهشاد آدم خوار که نیستن! دوما مگه یادت رفته نمیتونن سر ما بلایی بیارن.هان؟
کیم بام:حق با اونیوئه....ایول من پایه ام.
مینهو:منم چهار پایه ام!
پسرا از جاشون بلند شدن و آروم آروم رفتن سمت دخترا.
دخترا که متوجه پسرا شدن یهو از جاشون بلند شدن.
مهسا:چیــــــــــــــــــــــه؟
تمین:چیزی نیس!
-پس چی میخوای؟
-تو رو!
-هان؟
-همینی که شنیدی!
کیبوم هی داشت به نگین نزدیک تر میشد که نگین گفت:وایسا سر جااااات!
کیبوم:اگه واینسم چیییییییییی؟
-خواهی دید!
مهشاد به اونیو نگاه کرد و گفت:اگه یه قدم دیگه بیای جلو مردی!!!!!
اونیو:نه بابا! تهدیدم بلدی؟
-گفتم نیاااااااااا!
نسیم:مینهوووووو برو سرجات.
مینهو:آورین....آورین....اسممو چه زود یاد گرفتی!
-حالا که چی؟
پسرا به حرف دخترا گوش نکردن هی میرفتن جلو و یهو دخترا رو محکم بغل کردن.
دخترا سعی میکردن خودشونو از پسرا جدا کنن ولی نمیتونستن.
دخترا جیغ میزدن....
دخترا:ولم کن...ولم کن...
پسرا:فقط 5دقیقه بذار همین جوری باشیم........بعد چشم هاشونو بستن....توی این 5دقیقه دخترا یه حس تازه رو که تا حالا تجربه نکرده بودن حس کردن.
5دقیقه گذشت...
دخترا پسرا رو هُل دادن عقب...اصلا دوست نداشتن که باهاشون مثل انسان رفتار بشه.....اونا از انسانا متنفر بودن ولی در مورد پسرا موضوع خیلی فرق داشت.
-----------------------------------------------
موقعیت:فردا صبح
دخترا پسرا رو بیدار کردن...
کیم بام:چیه...؟چی شده؟
آزیتا:باید از اینجا برید.
پسرا:چراااااا؟
مهسا:پلیسا اینجا رو پیدا کردن...اونا فهمیدن که ما اینجاییم...صداشون داره میاد...همین اطرافن اگه شما رو با ما ببینن فکر میکنن توی همه ی اتفاقات شما هم نقش داشتید...نباید واسه ی شما هیچ اتفاقی بیفته...از اینجا برید...
اونیو:ما از اینجا نمیریم.
مهشاد:چــــــــــــی؟
مینهو:ما از شما جدا نمیشیم...تنهاتونم نمیذاریم. هر اتفاقی که بیفته ازتون محافظت میکنیـــــم...
دخترا:!!!!!!!
------------------
چقدر این پسرا باحال و مهربوننااااا....آدم دلش پرپر میشـــــــه...!
فعلا بای تا پارت بعدی...

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1391 ساعت 11:13 ق.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز