تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 5/☼Vamρire Girls☼


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سولوووووم......
شطورید...؟
اومدم با پارت جدید داستان یکم دیر شد ولی خب بالاخره تونستم ب آپم...خودتون میدونید که امتحانام شروع شده دیگه...واسه همین یکم دیر شد...معذرت...برین بوخونیـــــــــــد...



برید ادامه مطلب...
نسیم:میفهمید دارید چی میگید؟؟؟ این کارتون واقعا احمقانه س! ببینم نکنه واقعا دیوونه شدید؟

مینهو:آره دیوونه شدیم! ببین نسیم من دیگه از الان به بعد دوست پسر توام...پس همیشه هم توی سختی ها باهاتم...

-چی چیه منی؟؟؟؟؟

-هیچی...تو فعلا معنیشو درک نمیکنی!بیخیال.

-!!!!!!!!

اونیو دست مهشادو گرفت و گفت:پس بیاید زودتر از اینجا بریم.

بقیه ی پسرا هم دست دخترا رو گرفتن و از کلبه رفتن.

جنگل خیلی بزرگ بود و نمیدونستن که از کدوم ور باید برن...صدای مامور های پلیس هم به گوش میرسید.

دختر و پسرا سعی میکردن تا میتونن از مامور ها دور بشن و با هر قدمشون بیشتر از قبل وارد اعماق جنگل میشدن...دخترا یهو وایستادن.

کیم بام:چی شده...؟ چرا نمیاید؟

آزیتا:شما دارید کجا میرید؟ اگه از این بیشتر جلو بریم دیگه نمیتونیم راهه برگشتو پیدا کنیم...

-میتونیم...بهتر از اینه که گیر اونا بیفتید.

آزیتا:ببین پسره...بیا بیخیال شو! منو فراموش کن و برو به زندگیت ادامه بده.

-بریم.

-هی....با تو بودما!

-دیگه این حرفو نزن.

-چرا!؟!

-دیگه چراش به تو ربطی نداره.

-!!!!!!!!!

دوباره به راهشون ادامه دادن..................دیگه خورشید داشت غروب میکرد و هوا رو به تاریکی میرفت.
همشون خسته روی زمین افتادن...دخترا حالشون بد بود و دوباره احتیاج به خون داشتن..........
پسرا هم از خستگی داشتن نفس نفس میزدن که یهو چشمشون به دخترا افتاد و دیدن که رنگ صورتشون پریده و عرق کرده بودن و اصلا حال و روز خوبی نداشتن...از سرجاشون بلند شدن که به طرف دخترا برن ولی دخترا دستشونو آوردن جلو...

نسیم:نیاید.........

مینهو:حالت خوب نیس...؟

مهسا:از اینجا برید...از ما دور شید.

تمین:نه!

-!!!!!!!!!!

اونیو:شما دوباره به خون احتیاج دارید...مگه نه؟

مهشاد:آخه پسره باهوش تو تازه اینو فهمیدی؟

پسرا چوب جمع کردن و سعی کردن دوباره آتیش درست کنن چون هوا خیلی سرد بود و همشون از سرما سرخ شده بودن...

دخترا روی زمین افتاده بودن و توی خودشون جمع شده بودن...........

پسرا هم با ناراحتی به دخترا نگاه میکردن و تحمل دیدن اونا رو توی این حال نداشتن...

تمین:..........مهسااااا امممم....خوبی؟

نسیم:مگه نمی بینی حالمون بده؟

-چرا...ولی میخوام یکم از این حال و هوا درتون بیارم.
نگین:وایییییییییییییییییی!!!!!!! شما دارید منو دیوونه میکنید!!!!!

کیبوم:ااا...چرا عزیزم؟

-اهههه!!! عزیزم دیگه کیه؟ ببین با من مثل انسانا حرف نزن اوکیییییی؟

-چرا آخه؟

-همینی که گفتمممم...بدم میاد.........من از انسانا متنفرمممم...

-حتی از من؟

-اه...بابا تو هم چه گیری هستیا!!!

-ارادت دارین!گیری از شماس!

-هااااااااا؟

-هیچی!!!هه هه هه...

نگین:هرهرهر!

-!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه مدت گذشت.................هرچی بیشتر میگذشت حال دخترا بدتر میشد و پسرا هم از قبل ناراحت تر و نگران تر بودن...

صبح شد.
پسرا ازخواب بیدار شدن...

تمین:اااا.....چه خوب...دخترا خوابیدن!

کیم بام:آره......لااقل توی خواب درد نمیکشن.

اونیو:خوااااااااب؟؟؟!!!!!!! مگه خون آشاما هم میخوابن؟

کیبوم:حق با اونیوئه...دخترا که نمیخوابن!

مینهو:پس چشون شده؟

پسرا دوییدن سمت دخترا و سعی کردن به هوششون بیارن ولی دخترا اصلا به هوش نمیومدن...

مینهو:نسیم....نسیم بلند شو....چشاتو باز کن....نسیم...

کیبوم:نگین.....بلند شووووو.........

تمین:مهسا بلند شو دیگه.........مهساااااااااااا...

اونیو:مهشاد پاشو....خواهش میکنم......

کیم بام:آزی ی ی ی...........تو که چیزیت نشده هان؟؟؟ چرا چشاتو بستی؟

هرچی دخترا رو صدا زدن دخترا به هوش نیومدن...بعد دخترا رو گذاشتن سر کولشون و رفتن...نمیدونستن راهه خروج از جنگل کدوم وره!...واقعا گیج شده بودن و نگران دخترا بودن...همین جوری میرفتن تا بالاخره بتونن راه رو پیدا کنن ولی با  هر قدمشون از راه خروج جنگل دور تر میشدن و وارد اعماق جنگل میشدن...دیگه خسته شده بودن و داشتن از پا میوفتادن...دخترا رو گذاشتن سر زمین و خودشونم نشستن کنارشون...
پسرا به دخترا خیره شده بودن و از ناراحتی داشتن اشک میریختن که متوجه شدن دخترا دارن تکون میخورن...

کیبوم:نگین؟.....دخترا؟....خوبید؟

نگین:اینجا کجاس؟

-وای......یعنی تو زنده ای؟

-ما که نمیمیریم...

-پس چرا؟

نگین داشت نفس نفس میزد.......هیچ کدوم از دخترا حالشون خوب نبود..........

اونیو:دیگه بسه...

مهشاد:چ...چ...چی بسه؟

-این مسخره بازیا....آخرش یه چیزه!مرگ.....اگه حال شما با مرگ ما خوب میشه ما حاضریم.

مینهو:حق با اونیوئه...بقیه ی پسرا هم حرف اونیو رو تایید کردن...

مهشاد:شما دیوونه شدید؟

اونیو:هیچ چیز بهتر از این نیس که جونتو به خاطر عشقت بدی.

-!!!!!!!!

دخترا:بس کنید!

پسرا رفتن نشستن جلوی دخترا و دستاشونو گرفتن و گفتن:نترسین...ناراحتم نباشین...ما توی این تصمیممون جدییم پس دیگه هیچ حرفی نمونده....................

اونیو:خواهش میکنم خودتونو زجر ندین.

مهشاد:ولی...

-ولی بی ولی!

-.........

نسیم:نه!

آزیتا:ما این کارو نمیکنیم.

کیم بام:مگه نمی بینی چقدر حالت بده؟؟؟ انقدر احمق نباش.

پسرا خودشونو به دخترا نزدیک کردن و گفتن:ما آماده ایم......

دخترا با ناراحتی به پسرا خیره شدن..............
_____________________________________
خب اینم از این پارت...واییییییی چقدر این پسرا فداکار و مهربونن درست بر عکس ChanGinG The FaCe... فعلا papay...

نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ساعت 08:03 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز