تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 6/☼Vamρire Girls☼


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

انیونگ...!
اینم از پارت 6 داستان امیدوارم خوشتون بویااااد و تعداد نظرات زیاااد باوشه!
بریـــــــــد بوخونید البته اگه میدوستید!

قولم بدید با داستان گریه نکنید باشه...؟ حالا دیگه برید بوخونیـــد...



ΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦ


دخترا دستای یخشون رو گذاشتن روی صورت پسرا...پسرا میترسیدن ولی سعی میکردن به روی خودشون نیارن.
دخترا یهو ازسر جاشون بلند  شدن و گفتن:نمیـــــــــــــــشه! نمیــــشه!نمیشه!
پسرا هیچ حرفی نمیزدن.
مهشاد:از اینجا برید..........برید این واسه ی ما هم بهتره پس برید.
اونیو:نه!نمیریم!
-اهههههههههههههه!
نسیم:پس ما میریم.
مینهو:نسیم!
دخترا شروع کردن به راه رفتن و آروم آروم میرفتن چون هیچ انرژی دیگه واسشون نمونده بود.
پسرا هم میرفتن دنبال دخترا.........بعد از یه مدت کوتاه که میرفتن جلو دخترا یهو برگشتن رو به پسرا و گفتن:نیااااااید دیگه!
تمین:بس کنید..........این هیچ فایده ای نداره......................ما باید راهه برگشت رو پیدا کنیم ولی باهم...تنهایی نمیتونید.
مهسا:میتونیم.
کیبوم:به نظر من باهمم نمیتونیم.........ما خیلی از راه خروج دور شدیم الان توی اعماق جنگلیم...اینجا خیلی بزرگه چه جوری میخوایم..........
کیم بام:کیبوم نفوس بد نزن...
-شما الکی دلتون خوشه!
پسرا:کیبووووووووووووووووم!
-خیلی خب بابا!اهههههه!
یهو صدای مامور های پلیس اومد...
یکی از مامورها  گفت:هی شماها....میدونیم که دخترای خون آشامید...........اینجا راهه فراری دیگه ندارید پس تسلیم بشید...
دخترا:وای!
نگین:دیگه همه چی تموم شد..........
کیبوم:نه ما نمیذاریم شماها رو ببرن.
مهشاد:باید برید......همین الان از اینجا دور شید وگرنه شما رو هم با ما میگیرن.........خواهش میکنم برید.
آزیتا:زود باشیییییییییید...
کیم بام:نههههه...هممون باهمیم......تنهاتون نمیذاریم.
-اهههههه...چرت نگو! دارم بهت میگم برو...
اونیو:بس کن...ما نمیریم.
پسرا مامور هارو دیدن که دارن میان سمتشون...............رفتن نزدیک دخترا و جلوشون ایستادن.
پلیسا اسلحه هاشونو گرفته بودن سمت دخترا و با دیدن پسرا که جلوی اونا وایستادن تعجب کردن.
یکی از مامور های پلیس گفت:شما پسرا چتون شده؟ بیاید کنار الان صدمه میبینید!
مینهو:نههههه! اسلحه هاتونو بیارید پایین.........اگه میخواید به اینا آسیبی برسونید پس اول باید مارو بکشید.
دخترا تعجب کرده بودن!!!!!!!
چندتا از پلیسا رفتن جلو و به زور پسرا رو بردن کنار.....پسرا داد و میزدن و میگفتن:ولمون کنیییدددد........ولمووون کنییییییید...عوضیای آشغااااااال.........!
پسرا همین جوری داشتن داد و هوار میکردن که صدای چندتا گلوله اومد...پسرا یهو به دخترا نگاه کردن و دیدن که روی زمین افتادن و ازشون خون میرفت........خیلی شوکه شده بودن.یهو داد کشیدن و اسم دخترا رو صدا زدن ودوییدن سمتشون............دخترا هنوز زنده بودن.......پسرا دخترا رو توی آغوششون گرفتن و از گریه زار میزدن.
مامور های پلیس هم با دیدن این حال پسرا تعجب کرده بودن.
تمین:مهسااااا....نمیر خواهش میکنم.
مهسا:گ...گ...گریه نکن.
-نمیتونم....
-واقعا خوشحالم که تو...توی زندگیم تو رو پیدا کردم.
-مهسااااا!
-ممنون.
تمین همش داشت گریه میکرد و نمیتونست حرف بزنه.
ΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦ
کیبوم:نگیــــــن...خواهش میکنم دووم بیار........زنده بمون.
نگین:ز...زن..زنده بمونم که چی بشه؟
-...
-در آخر من همینم....پ...پ..پس باید قبول کنی که تو نمیتونی عاشق من باشی.......من انسان نیستم......تو باید با این قضیه کنار بیای.
-ولی من عاشقت شدم......حتی اگه انسان نباشی.دیگه این موضوع واسم مهم نیس.
-..........
-میشه یه بارم تو بهم بگی که دوستم داری؟
-هه!کیبوم........
-بگو...میخوام بشنوم....فقط واسه یه بار بگو.....
-نمیتونم.
-خواهشششششش...
-د...د...وست دارم.
کیبوم با شنیدن این جمله از نگین یهو زد زیره گریه!
ΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦ
آزیتا:اههه....هی پسره.....برو اون ور گریه کن....همه ی اشکات داره میریزه رو صورت من....تا غرق اشکات نشدم برو اون ور.......خیسم کردی اه!
کیم بام اشکاشو پاک کرد و گفت:آه.....ببخشید........
-خواهش میکنم.
-خوبی؟
-تو خوبی؟
-داره ازت خون میره ها!
-خوب شد گفتی...............
-بابا داری میمیری!!!!!!!
-زبونتو گاز بگیر!
-!!!!!
-آهان.....اینا رو میگی.........بیخیال.......
-یعنی چی؟
-اههه...بابا بس کن گریه نکن....من اون دنیا منتظرتم.
-آزززززززززززی!!!و دوباره زد زیره گریه.
-خو انقدر گریه نکن دیگه!
-نمیشه!
-میدونی تنها آرزوم چیه؟
-چیه؟
-اینکه توی زندگیه بعدیم بازم تورو ببینم!
-.......
-البته اگه اون موقع انسان باشم و مثل الان خون آشام نباشم.
-دوست داری انسان باشی؟
-دوست داشتم...ولی الان که دیگه همه چی تموم شده.........پس فرقی نمیکنه!
-......
ΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦ
نسیم:می...مین....مینهو...
-جانم؟
-تو توی این چند روز یه حسیو که تاحالا تجربه ش نکرده بودم رو بهم دادی......ازت ممنونم.
-چه حسی؟
-نمیدونم.......همونی که خودت میگفتی.....اسمش چی بود؟ع..ع...ش
-عشق؟
-آ...آره همون.
تو هم این حسو به من دادی پس منم ازت ممنونم.
-یعنی تا حالا این حسو نسبت به کسی نداشتی؟
-ببین عشق چیزی نیس که آدم به هرکسی پیدا کنه......عشق توی زندگی فقط یه بار اتفاق میفته...
-آها! یه چیزیو بهم قول بده!
-چیو؟
-اینکه هیچ وقت فراموشم نمیکنی.
مینهو نسیمو بغل کرد و گفت:هیچ وقت.....هیچ وقت از یادم نمیری.........اینو مطمئن باش.
نسیم که از این حرف مینهو خیلی خوش اومده بود واسه ی آخرین بار لبخند به روی لبش نشست.
ΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦ
مهشاد:ای بابا!!!گریه نکن دیگه!
اونیو:مگه میشه؟ اصلا میدونی گریه چیه؟تا حالا گریه کردی؟
-نه.....دوسم ندارم گریه کنم!.............
-راستی آخر نشد که منو بخوری!
-هه!!! 100بار گفتم من آدم خوار نیستم اوکککی؟
-حالا هرچی که هستی!اهه اههه اهههه...
-یه چیزی بگم انجام میدی؟
-چی؟
-م...م...می...میشه یه باره دیگه اون دوتا کلمه ی جادویی رو بهم بگی؟
-کدوم؟
-همون دیگه....نمیدونم یادم نیست...........هروقت اونو میگی یه حس خیلی باحال بهم دست میده!انگار جادوم میکنه!
-دوست دارم؟
-ااا...آره آره همون.
-خب گفتم دیگه.
-بازم بگو.
-دوست دارم!
-بگوووو...!
-دوست دارم!
-باز....!
-دوست دارم دوست دارم دوست دارم......دوست دارم.....دوست دارم دوست دارم.....بسه؟
-نه!
-هی خداااااا!!!!!!
-هیهیهیییییی...
ΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦ
موقعیت:روز بعد...
همه ی پسرا یه گوشه از خونه نشسته بودن و سرشونو گذاشته بودن روی پاهاشون و به خاطراتی که با دخترا داشتن فکر میکردن...تمین و کیبوم هم هنوز اشک میریختن.
اونیو:من دیگه هیچ وقت عاشق نمیشم.
کیم بام:منم همین طور!
مینهو:هیچ وقت نمیتونیم اونا رو فراموش کنیـــــــم...اینو مطمئنم. نسیم هیچ وقت از یاد من پاک نمیشه!هیچ وقت!
تمین:پس عشق اونا رو باخودمون به گور میبریم!
کیبوم یهو زد زیره گریه......:اهه اهههههههههههههههه اههههه اههههه اهههههه!
اونیو کیبومو بغل کرد و با اینکه خودش به زور جلوی اشک ریختنشو گرفته بود ولی سعی میکرد بهش دلداری بده!
کیم بام:وایییییی........این اتفاق مثل یه کابوس میمونه که هیچ وقت از یادمون بیرون نمیره!
مینهو:نمیره! نمیره ! نمیرررره!!!!
دخترا:میره!!!
ΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦΦ
خب دختراااااا...چه طور بود؟
نظر یادتون نره تا پارت بعدی فعلا پاپای.....

نوشته شده در جمعه 12 خرداد 1391 ساعت 08:36 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز