تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 2/☼ºρrinCeSs Spellº☼


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سلاممم من بالاخره با پارته 2 داستان اومدمممم..........
میدونم باورتون نمیشه پس برید بخونید تا باورتون بشه!!!
امشب که تولدمه اومدم واستون آپ کنم تا منم بهتون یه هدیه ای داده باشممممممممم من واقعا سورپرایز شدم فکر نمیکردم که همه یادشون باشه و انقدر بهم لطف داشته باشن... از همه ی اونایی که واسم تولد گرفتن از صمیم قلبم ممنونم (مهسایی-فرنازی-ثارگلی-رهایی-مبینایی و ...) از همتووووون خیلی خیلی خیلی ممنونم و عاشقتووونم یه عالمه اندازه یه قابلمه!
از جی-آجی نگینی-آجی نسیمی-فاطی جونم-دخی عمم آیدایی-چینگوم مریمی-زهرایی-هستی جون-آجی آزیتام و ... از شماها هم خیلی ممنووووووونم که هرکدومتون یه جورایی بهم تبریک گفتین و منو خوشحالیدین!
همتونو میدوستم! این اسما رو هم گفتم که پوز بدم و بگم من اینم!
هههههههههههههههههه آخه کسایی که بهم تبریک گفتن خیلی زیاد بودن و من کلا امشب جو گرفتتم و دیوونه شدم!!! از دسته کارای شما!!! اونیو هم که واسم کادو لامبرگینی صورتی گرفته من دیگه رفتم فضا! فقط اگه کی نبرتش! نگین جلوی کی رو بگیر این روزا نیاد خونه مون من ماشینمو دوست دارم!
ههههههههه دیگه ور زدن بسه ممنوووووووووون و برید ادامه!



این عکسه گلیه که توی داستان دربارش نوشتم...سمیه!




⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
موقعیت:وسطه راه

پسرا همین جوری داشتن راه میرفتن که یهو همشون باهم ایستادن!!!
کیبوم:شما هم همین احساس رو دارین؟
پسرا به هم دیگه نگاه کردن و سراشونو به علامت مثبت بالا و پایین بردن و بعد دوباره برگشتن سمته جایی که قورباغه ها(دخترا) بودن...

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دخترا نا امید همین جوری پهنه زمین شده بودن و ناراحت به زمین خیره شده بودن که یهو هرکدومشون دوتا پا جلوی صورتشون دیدن و همین جوری که سرشونو بردن بالا پسرا رو بالای سرشون دیدن!!!
مهسا:شما هنوز نرفتین؟
تمین:جای جادوگره کجاس؟!!

دخترا با شنیدن این حرف بهم دیگه نگاه کردن و از خوشحالی همشون لبخند زدن...

موقعیت:1 ساعت بعد

اونیو:خب پس یعنی فقط با اون شمشیره میمیره؟جوره دیگه ای نمیشه اونو از بین برد؟
دخترا:نه نمیشه!
مهشاد:اگه اون شمشیره رو به دست بیارین همه چی حله اگه فقط جایی که اون عجوزه هست ولش کنی خودش میره سمته اونو از بین میبرتش!به اون شمشیر میگن تشنه به خونه جادوگر! اون شمشیر نفرته شدیدی نسبت به اون عجوزه داره!
کیم بام:پس هم دردید!
آزیتا:تقریبا.........ولی اینو بدونین که بدست آوردن اون شمشیره کاره خیلی راحتی نیستا! 3000 تا محافظ داره!
پسرا با ترس به هم دیگه نگاه کردن!
نسیم:ولی خب اون محافظا همشون قورباغه و سوسک و از اینجور چیزان!میتونین از بینشون بگذرین؟
پسرا:قورباغهههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟سوسککککککک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیبوم:ایییییییییییییییییییی!!! من پشیمون شدم!
نگین:چی؟
-هیچی.....ایییییییییییی!آخه من از سوسک بدم میاد!
مینهو:حتما باید از بینشون بگذریم؟؟؟ نمیشه یه جوری از بینشون برد!
نسیم:چرا...اصلا نمیتونین از بینشون رد بشین چون همشون گوشت خوارن و ...!!! توی همین جنگل یه گلایی وجود دارن که سمی ان و آبی رنگن!باید کلی از اونا ببرین و بندازین دم دره لونه شون!اینجوری وقتی بخوان از لونه ها بیان بیرون همون موقع از بین میرن!
دونگهه:فقط بدونین که من اینکار رو دارم انجام میدم چون میخوام بدونم که وقتی انسان بودین چه شکلی بودین همین!
ماری:واسه چی میخوای بدونی؟
-خب....همین جوری!واسم جالبه!
-آهااااااااااان!
-بهله!
کیم بام:خب دیگه بریم؟
دخترا:ممنووووووووووون...
مهشاد:باورم نمیشه که میتونیم نجات پیدا کنیم.
کیبوم:خیلی هم دلت خوش نباشه! چون معلوم نیس موفق بشیم یا نه!
اونیو:کیبوم از الان نفوسه بد نزن!
-سعی میکنم!
دخترا راه هارو به پسرا یاد دادن و همه چیو بهشون گفتن و پسرا هم راه افتادن...

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

ماری:به نظرتون موفق میشن؟
مهشاد:من که چشمم از اینا آب نمیخوره!
نگین:منم همین طور!
آزیتا:ولی کاش بشن!
دخترا:کاااااااااااااااااااااااااااش!!!

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

پسرا مشغوله جمع کردنه گلا بودن و خیلی میترسیدن ولی سعی کرده بودن به خودشون شجاعت بدن تا بلکه بتونن موفق بشن! همشون خیلی کنجکاو بودن که دخترا چه شکلی میتونن باشن واسه ی همین سعی میکردن تمومه تلاشه خودشونو برای موفق شدن توی این کار بکنن...
بعد از جمع کردنه گلا رفتن سمته همون جایی که دخترا بهشون گفته بودن...همون جایی که شمشیره تشنه به خون قرار داشت!پسرا آروم آروم از دره اونجا هم رد شدن و واردش شدن...از همون جا نوره شمشیر معلوم بود و خیلی برق میزد! هرکدومشون سریع دوییدن سمته لونه ها و گل هارو قرار دادن جلوی در لونه ها.
آروم آروم قدم برداشتن و رفتن سمته شمشیر...............هنوز تا رسیدنه به شمشیر خیلی فاصله داشتن....یهو یه صدایی شنیدن و برگشتن پشتشونو دیدن که یه مشت موجوداته عجیب قریب شبیه قورباغه  و سوسک دارن از لونه ها بیرون میان و هرلحظه هم به پسرا نزدیک تر میشن!!!
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

بیچاره هاااااااااااااا!!!!!
بچه ها من دیگه واسه این پارت نظر میخوامااااااا...اگه زیاد نبود پارته بعدی مثله همین پارت میره واسه ماهه بعد!!!پس زیاد نظر بدیـــــــــن!
لطفا...فعلااااااا..............


نوشته شده در یکشنبه 4 تیر 1391 ساعت 12:10 ق.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز