تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 3/☼ºρrinCeSs Spellº☼


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سلام...اومدم با پارته 3
بریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن بوخونین و بنظریــــــــــــن!!!






پسرا شروع کردن به داد زدن و با همه توانشون میدوییدن و خیلی وحشت کرده بودن...
-------------------------------------------------------------------------------------
توی جنگل:
همشون انقدر تند دوییده بودن که احساس میکردن الانه که از حال برن!افتاده بودن سره چمنا و نفس نفس میزدن.....................!
تمین:موجوداته عوضــــــــــی!ببینید چه بلایی به سره پام آوردن!!
کیبوم:من پام خارش داره!!مامااااااااااننننن...عجب غلطی کردیما!
دونگهه:بچه ها پاک زده به کله مون!دیوونه شدیم...حرفشونو باور کردیم!باور کنین همش سره کاری بوده و میخواستن فقط بهمون بخندن.
کیم بام:یعنی چی؟حرف زدنه قورباغه ها چیش سره کاریه؟
-نمیدونمممم....من پاک زده به کله م!اصلا هنگمممممممم...
اونیو:شاید گلا رو اشتباهی چیدیم!
مینهو:من میخوام بدونم اون قورباغه ها وقتی دختر بودن چه شکلی بودن!ولی فکر نمیکنم بتونیم........از اولش معلومه که شکست میخوریم.
کیم بام:باید قوی باشیم...ما که فقط یه بار امتحان کردیم.تازه توی این جنگله عجیب قریب هزار نوع گله آبی وجود داره!
اونیو:بازم باید سعی خودمونو بکنیم.
تمین:خیره سرمون اومدیم استراحت!
کیبوم:فعلا یکم اینجا استراحت بکنیم.....من دارم از خارش دیوونه میشم!
اونیو:فردا دوباره سعی خودمونو میکنیم....این دفعه یه نوع گله دیگه میبریم.
دونگهه:هی خداااااااااا!!!ما چقدر بدبختیم که گیره یه همچین ماجراهایی میوفتیم!
مینهو:منم باهات موافقم!
-یعنی میگی بدبختیم؟
-آره دیگه!
-...........!
----------------------------------
موقعیت:روزه بعد...
پسرا که دیگه حالشون بهتر بود تصمیم گرفتن این دفعه با انرژی و اینکه هدفشون اینه که دخترا رو ببینن پیش برن...رفتن وسط جنگل و با هم یه نوع از گل ها رو چیدن...دیگه امید داشتن که این گلا همون گلای سمیِ آبی باشن...بعد از چیدن گلا دوباره رفتن سمته همون جایی که شمشیر قرار داشت...آروم واردش شدن و سریع گل هارو گذاشتن جلوی لونه ها و بعد از اینکه از اوضاع کاملا مطمئن شدن رفتن سمته شمشیر...
----------------------------------
نسیم:وایییییییییی...الان یه روز گذشته و من خیلی نگرانم...کاش موفق بشن.
دخترا:کااااااااااااااش!
ماری:اههههه! هم این گرفته خوابیده!
مهشاد:بیدارم!
دخترا تعجب کردن:!!!!!!!!!!!!!!
مهسا:جدا بیداری؟ چه جوری تونستی نخوابی؟
نگین:ایول!چه عجب!!!!!!!!
مهشاد:مگه با این ورایی که شما میزنید آدم میتونه بخوابه؟
آزیتا:ههههههههه!!!آدمممممم؟
-پ نه پ!
-مثله اینکه یادت رفته دیگه انسان نیستی!
-اهههههه...کوفت! حالا هرچی قورباغه...........اهههه تو عمرم از هرچی بدم میومد سرم اومده...از قورباغه متنفرم اون وقت تبدیل شدم به یه قورباغه ی زشته بد ترکیب!
نگین:بگو سرمون اومده.........هیچ وقت فکر نمیکردم محتاجه پسرا شیم...ولی الان محتاجه کمکه چندتا پسره علاف شدیم........اه!کاش این یه کابوس بود و ازش بیدار میشدیم.
نسیم:تازه مجبور شدیم منتشونم بکشیم!
ماری:دلم واسه پدر تنگ شده! اون هیچ تلاشی واسه پیدا کردنه ما نکرد.باورم نمیشه!
آزیتا:نه اینطور نیس! آخه کی فکرشو میکنه که ما تبدیل شده باشیم به چندتا قورباغه؟اونم این موضوع رو نمیدونه!
مهسا:آه! کاش هرچی زودتر پسرا اون عجوزه رو بکشن...........ما دوباره تبدیل بشیم به انسان.وایییییییی حتی نمیتونم فکرشو بکنم خیلی خوب میشه.......^^
نسیم:ولی فکر نمیکنممم...
دخترا:نسیـــــــــــــم!!!
-باشه بابا!غلط کردم...فکر میکنم!
-...
-----------------------------------------
پسرا از اینکه گل رو درست چیده بودن خیلی خوشحال بودن...
آروم آروم رفتن سمته شمشیر...نوره شمشیر چشم هاشونو اذیت میکرد و واسه ی همین با یه دستشون جلوی چشم هاشونو گرفته بودن...
اونیو:بالاخره بهش رسیدیم.
دونگهه:میدونستم موفق میشیم.
کیبوم:آفررررررین به ما...
تمین:باید قهرماااااااااان میشدیم.عقله کلیم به خدا!
مینهو:هه!بسه دیگه! چرت و پرت نگید...بیاید شمشیر رو زود برداریم و بریم.
کیم بام:من برش دارم؟
پسرا:برش دار...
دونگهه:اهههههههه!چه نوری داره...دارم کور میشم.
اونیو:واییییییییی خیلی ماجرامون افسانه ای شده...ببین شمشیره چه برقی میزنه!
تمین:پس شمشیره تشنه بخون اینه!
کیبوم:بابا بیاید برش داریم بریم دیگه!من میترسم یه موقع این موجوداته عوضی دوباره زنده بشن!من تازه از شره خارش راحت شدم!
کیم بام یه قدم رفت نزدیک تر...
اونیو:...مواظب باش!
-باشه.
کیم بام دستشو به طرفه شمشیر دراز کرد و اومد برش داره ولی تا اونو گرفت توی دستش پرت شد و انقدر محکم پرت شد که خورد به دیوار و افتاد سره زمین...
پسرا داد زدن:کیم باااااااااااااام!!!
و دوییدن سمتش...

-------------------------------------------------
آخی بیچاره کیم بام! بایییییییییی تا پارت هاییییییی...


نوشته شده در سه شنبه 6 تیر 1391 ساعت 01:19 ق.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز