تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 4/☼ºρrinCeSs Spellº☼


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

سلام...خب امشب قراره وب بره هوا
پس حالا 1.....2....3....... برین ادامهههههه....هههههه



تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید


●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●

همشون دوییدن سمته کیم بام...

دونگهه:کیم بااااااام...

کیم بام:آه.آههههه.......

تمین:یهو چی شد آخه؟

پسرا به کیم بام کمک کردن و اونو نشوندن...

کیم بام:عوضی انگار برق داره........همه ی بدنم درد میکنه!

مینهو:خب حالا فهش نده همه امیدمون به این نکبته!

اونیو:یعنی الان تو فهش ندادی نه؟

-هیسسس...آروم گفتم خو!

تمین:ای بابا.................دیگه جدا دارم دیوونه میشم!

دونگهه:بودی!

مینهو:هههههههه!!!

تمین:هر...!

-...!

اونیو:اههههه....انقدر ور نزنید.....ساکت شید ببینیم چه خاکی میتونیم تو سرمون بریزیم!آخه چرا شمشیر این عکس العمل رو نشون داد!خیلی عجیبه...

کیبوم از جاش بلند شد و گفت:اصلا من میرم خودم شمشیر رو برمیدارم......حتما به کیم بام حساسیت داره!

کیم بام:کوفت!!!.............مگه من چمه؟ اصلا برو تا ببینی چه بلایی سرت میاد...

کیبوم آروم آروم رفت سمت شمشیر و انگشت اشاره ش رو برد سمتش و تا به شمشیر زد یه جیغ بلند کشید و برگشت پیش پسرا.......:آیییییییی....آیییییییییی انگشتم....

کیم بام:هه.......حالا هم بگو که به من حساسیت داره!

دونگهه:یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟ الان که دیگه مانعی سر راهمون نیس!چرا اینجوری میکنه...

پسرا که دیگه خیلی خسته بودن افتادن سر زمین و همین جوری که خودشونو انداخته بودن سر زمین و چشماشون بسته بود شروع کردن به حرف زدن...

مینهو:کاش بتونیم این راه رو تا آخر بریــــــــم...راستش اول اصلا دلم به این کار راضی نبود ولی الان........دوست ندارم وقتی که تا اینجا این راه رو اومدیم نصفه نیمه ولش کنیم.

اونیو:آرهههههههههه...

کیبوم:اولش فقط واسه دیدن قیافه های دخترا راضی شدم که این کار رو انجام بدم ولی الان........وقتی که به حاله اون بیچاره ها فکر میکنم واقعا دلم واسشون میسوزه...دوست دارم نجاتشون بدیم.

اونیو:آرههههههههههههههه...

کیم بام:کاش بتووونیـــــــــــــم...

-آرهههههههههههههههههههههههههه...

-ای درد و آره!هی هرکی یه چی میگه فقط میگه آرههههههههههه...!

-آرههههههههههههههههههههههههههههههه...

اونیو اصلا تو حال و هوای خودش نبود و حواسش به پسرا نبود...دونگهه با پاش زد به اونیو و گفت:هویی!!!چته تو؟

اونیو:هیچــــــــــــی...

یهو صدای خر و پوف اومد!

پسرا به هم دیگه نگاه کردن و با دیدن تمین که خوابش برده بود زدن زیره خنده...

مینهو:ههههه.....خوش به حالشششششش......چه زود خوابش برد...

اونیو یهو از جاش بلند شد...

پسرا:چی شددددددد؟؟؟

-میخوام شمشیر رو بردارمممممممممم....به خاطره نجات دادن دخترا هم که شده میخوام منم این ریسک رو بکنم!

تمین که الکی خودشو به خواب زده بود یهو از جاش پرید و گفت:چــــــــــــــــــی؟؟؟

دونگهه از جاش بلند شد و گفت:دیووونه شدی؟؟؟؟؟؟؟ مگه ندیدی؟ کیم بام و کیبوم هم نتونستن برش دارن!

-دفعه های قبلی نیتمون از بر داشتن اون شمشیر فقط این بود که چهره های دخترا رو ببینیم ولی الان.......من میخوام با همه ی توانم شمشیر رو بردارم فقط واسه نجات دادن اونا...........میخوام با این نیت برش دارم شاید شد!

پسرا:ولی.....

اونیو رفت سمت شمشیر......هر قدمی که برمیداشت پسرا ترسشون بیشتر میشد.........این بار دیگه میخواست شمشیر رو بگیره توی دستشو ولش نکنه و این ممکن بود باعثه مرگش بشه ولی اونیو تصمیم گرفت هر جور که شده این کار رو انجام بده......آروم آروم به شمشیر نزدیک شد...........دقیقا کنارش ایستاد!دوتا دستاشو برد سمته دسته ی شمشیر و اونو محکم گرفت..........شمشیر اول مقاومت کرد و اونیو رو پس میزد..........اونیو یه درده خیلی وحشتناک توی بدنش حس میکرد ولی بیخیال نمیشد و شمشیر رو رها نمیکرد...

پسرا افتاده بودن به گریه کردن...

دونگهه:اونیوووووووو.....ولش کن..........به خاطر خدااااااا!!!

تمین:اونیوووووو......اونیوووووووو.....بس کن بیا کنار......

ولی اونیو گوش نمیداد........انقدر ایستاد که دیگه احساس کرد توانی واسش نمونده و افتاد سر زمین...

پسرا دوییدن سمتش...

خودشونو انداختن روی اونیو و بغلش کردن...

دونگهه هنوز ایستاده بود و داشت به شمشیر نگاه میکرد.........احساس میکرد که از جاش تکون خورده..........رفت سمتشو انگشتش رو بهش زد ولی این بار شمشیر هیچ عکس العملی نشون نداد.......
دونگهه خیلی تعجب کرده بود!!! آروم شمشیر رو توی دستش گرفت...پسرا به دونگهه نگاه کردن و دهناشون باز مونده بود.......
یهو شمشیر نورانی شد.......دونگهه از ترس شمشیر رو گذاشت سر زمین و رفت پیش پسرا.......اونیو که سر زمین افتاده بود یهو به هوش اومد.

پسرا به چشمای باز اونیو نگاه کردن و با تعجب گفتن:اونیوووووووو...!!

کیبوم:اونیو....خوبی؟

اونیو از جاش بلند شد و گفت:من سالمم انگار از قبلم بهترمممممممم.....خیلـــــــــــــی خوبم!!

مینهو:ولی مگه میشه؟

دونگهه:فکر کنم دیگه هیچ وقت نباید بگیم مگه میشه!چون اینجوری که معلومه همه چی میشه!

اونیو شمشیر رو از سر زمین برداشت و گفت:حالا وقتشـــــــــه که بریم سراغه اون زنیکه!آماده این؟

پسرا با خوشحالی از روی زمین بلند شدن و گفتن:آماده ایـــــــــــــــــــم...

و بعد با هم دیگه از اونجا زدن بیرون و رفتن سمته قصر جادوگر...!

●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●

خب اینم از پارته 4روم.....وایییییی بالاخره دارن میرن واسه اون عجوزه هه!
آخ جووون داریم نجات پیدا میکنیــــــــــم...تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

نوشته شده در دوشنبه 19 تیر 1391 ساعت 07:29 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز