تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 5☼ºρrinCeSs Spellº☼


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

خب اینم از پارت 5وم...بریـــــــم واسه از بین بردن عجوزه هه...!
حالا همچینی میگم که انگار من اینکارو میخوام بکنم!هههههههه خب حالا من و اونیو نداریم که..!
برین بوخونین که میخوایم امشبم بترکونیـــــــــــــم





●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●

پسرا رسیدن به قلعه ی جادوگر پیر زشت(خواستم خودمو خالی کنم)!!!

اونیو:بالاخره رسیدیم...

تمین:یعنی الان اگه ولش کنیم خودش میره میکشتش؟

دونگهه:بابا مگه کنترلیه! باید بریم نزدیک جادوگر و شمشیر رو پرت کنیم سمتش....دیگه همه چی حله!

مینهو:خیلی خب..........بیاین بریم تو...

کیبوم مینهو رو گرفت و گفت:صبر کن بابا...مگه در خونه تونه که میخوای راحت بری داخل...

-خب چیکار کنیم؟

اونیو:اول بگو یاالله...!

پسرا زدن زیره خنده...

مینهو:کککوفت.....هههههه خب بریم دیگه...

دونگهه:بابا بچه 6 ماهه به دنیا اومده چیکارش دارین خو؟

-بچه تویی نه من!

-نا سلامتی ازت بزرگترما...

-به ظاهر که معلوم نیس!

-از بسکه جوون موندم...

تمین:اههههههه.....بابا بس کنین دیگه...دخترا الان هر لحظه منتظرن که انسان بشن اون وقت شما دارین این مونگل بازیا رو در میارین؟

دونگهه:بلا نسبتمون!

-با خودتون بودم بلا نسبت دیگه نمیخواد...

-فسقلی!

-عمته...!

بالاخره بعد از کلی حرف زدن وارد قلعه شدن...همه جا پر از تار عنکبوت بود و با چوب تار عنکبوت ها رو کنار دادن...

یهو کیبوم داد زد:مواظب باشیـــــــــــــــــــــــــن...!

یه پرنده ی خیلی بزرگ داشت به سمتشون میومد و همه با دیدن پرنده خودشونو انداختن رو زمین و سرشونو گرفتن...پرنده مشکی رنگ بود و خیلی وحشتناک بود درست مثله جادوگر...

پسرا درحالی که روی زمین افتاده بودن داشتن به پرنده نگاه میکردن که یه صدایی رو درست از پشت سرشون شنیدن:شما اینجا چیکار میکنین؟

پسرا با شنیدن صدا برگشتن سمتشو جادوگر رو که توی چند متریشون قرار داشت دیدن و یکم از قیافه ش وحشت کردن! 

اونیو شمشیر رو پشتش قایم کرده بود...

جادوگر:شما خیلی خوشگلیـــــــــن...ولی اشتباه کردین که اومدین اینجا....چون دیگه انسان از اینجا بیرون نمیرین!

کیبوم:ببینم نکنه ما رو هم میخوای به قورباغه تبدیل کنی؟؟؟

-!!!

مینهو:کیبووووووم!!ساکت شو...

-ههه.....نکنه همون دخترای کوچولو شماها رو فرستادن اینجا.....همونایی که الان تبدیل شدن به چندتا قورباغه ی خیلی کوچولو!!!هاهاهااااااا......

پسرا از سر زمین بلند شدن.

مینهو:رو آب بخندی!

جادوگر:پس شما اومدین واسه نجات دادن اونا................ولی اشتباه کردین چون من از آدمای فداکار و مهربون متنفرررررم.........حالا شما ها هم تبدیل میشین به چندتا قورباغه و تا ابد هم قورباغه میمونین!

بعد جاروی چوبی که دستش بود رو به سمته پسرا گرفت و...

همون موقع اونیو هم شمشیر رو پرت کرد سمتش.............از جارو یه نور زده شد سمته پسرا و یهو احساس کردن که بدنشون داره وا میره!!!حسشون خیلی بد بوووووود....همون حسی که قبلا دخترا هم یه بار تجربه ش کرده بودن و پسرا هم تبدیل شدن به قورباغه...
شمشیر دقیقا خورد وسطه قلب جادوگر.........البته اون جادوگر که قلبی نداشت!وسط قلب سیاه و نفرت انگیزش....درحالی که دسته ی شمشیر رو گرفته بود و نفس نفس میزد گفت:عو...عوضیااااااااای آشغاااااال...

بعد یهو نا پدید شد........هم خودش و هم شمشیر با هم ناپدید شدن...اون پرنده هم یهو افتاد سر زمین و بعد ناپدید شد...

پسرا یه نگاه به هم دیگه کردن و دیدن که انسانن........خیلی تعجب کرده بودن...هنوزم نمیتونستن باور کنن...نه میتونستن باور کنن که موفق شدن و نه میتونستن باور کنن که همه ی این اتفاقات واقعیت بوده!همش فکر میکردن که این یه خوابه و هر لحظه امکان داره که از خواب بیدار بشن ولی...

تمین:.ما.... موفق...شدیم؟

مینهو:باورم نمیشهههههههههههههه...!

 بعد یهو با هم دیگه داد زدن:ما موفقققققققق شدیــــــــــم...! و پریدن بغل هم دیگه...

کیبوم:حالا که ما هم انسان شدیم حتما دخترا هم...

اونیو:دیگه نمیتونم تحمل کنممممممممم!

دونگهه:هااااا؟؟؟؟؟؟

اونیو:بیاین بریم دیگه من صبرم تموم شده.....و دویید.......

پسرا هم با خوشحالی دوییدن دنبالش...

●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●

پسرا انقدر تند تند میدوییدن که نفسشون دیگه بالا نمیومد ولی این چیزا واسشون مهم نبود و خیلی ذوق زده بودن! میخواستن فقط دخترا رو ببینن همیـــــــــــــــن...

بالاخره رسیدن به جایی که قبلن دخترا یا همون قورباغه ها رو اونجا دیده بودن...خم شده بودن و دستاشون رو زانو هاشون بود و داشتن نفس نفس میزدن...قلبشون انقدر تند تند میزد که بهشون اجازه ی نفس کشیدن رو نمیداد...رنگ صورتشون پریده بود و خیلی عرق کرده بودن...همین جوری که دستشون رو قلبشون بود و آروم آروم نفس میکشیدن به دور ورشون نگاه کردن بلکه دخترا رو ببینن...

تمین:پس..کجان؟

دونگهه:دخترااااااااااا......شما کجایین؟

مینهو:کسی اینجا نیس؟؟؟

اونیو:کجاییین شماهااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کیبوم:دختراااااا؟؟؟؟؟؟؟

افتادن سر زمین.......از ناراحتی اشک توی چشماشون جمع شد...باورشون نمیشد که دخترا انسان شده باشن و منتظر پسرا نمونده باشن...نمیتونستن باور کنن که دیگه دخترا رو نمیبینن....این همه درد و رنج رو تحمل نکرده بودن که آخرش اینجوری تموم شه...نمیخواستن گریه کنن ولی با این حال از ناراحتی نتونستن طاقت بیارن و زدن زیره گریه...جوری که صدای هق هق گریه هاشون کل جنگل رو برداشته بود...!

●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●

باییییییییییییییی تا هایییییییییییییییی...


نوشته شده در سه شنبه 20 تیر 1391 ساعت 09:01 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز