تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 6/☼ºρrinCeSs Spellº☼


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سلام اینم از پارت 6وم داستان...
امیدوارم خوشتوووووووووووووووووووووووون بیاد...فقط مونده پارت آخر...
و راستی یه چیزه دیگه ممکنه من فردا شب نتونم پارت آخر PrinCesS Spell رو بذارم چون فردا از عصر میرم بیرون و وقتی که برگردم هم آیدا باهام میاد خونه مون...و یه خبره بدتر اینکه ممکنه حتی جمعه هم نتونم آپ کنم البته میگم که ممکنه چون هر چیزی ممکنه تا اون موقع اتفاق بیفته...آخه جمعه مهمون داریم و وقت نمیکنم که داستان بنویسم وگرنه با آیدا میایم نت و داستاناتون رو میخونیم!(حالا نه که خیلی داستان میذارید...!)
خب حالا این چیز میزای چرند و پرند رو ول کنید برید ادامه مطلب که منتطره شماس...




بچه ها یه عکسه دیگه توی ادامه مطلب گذاشتم یکم به داستان ربط داره ولی اینو بگم که یه موقع ذهنتون راهه دور نره ها...!از من گفتن بود برید ادامه مطلب...!





●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●

پسرا همین جوری سرشونو گذاشته بودن روی پاهاشون و ناراحت بودن که صدای نگین رو شنیدن...

نگین:شما پسرا چرا دارین گریه میکنین؟!؟

پسرا با شنیدن صدای نگین برگشتن طرف صدا ولی هیچ کس رو ندیدن...

همین جوری به این ور و اون ور نگاه کردن ولی اثری از کسی نبود!

یهو هر کدوم از دخترا از پشت یه درخت بیرون اومدن و پیش هم دیگه ایستادن.......درست مقابله پسرا بودن...

پسرا با دیدن دخترا زبونشون بند اومده بود و نمیتونستن حرف بزنن...
کیبوم:ش...شما خودتونین؟

یهو دخترا هر کدومشون دوییدن طرفه یکی از پسرا و بغلش کردن و جیغ زدن و بعد ازش جدا شدن و رو به روش ایستادن...

نسیم:اصن باورم نمیشه!!

آزیتا:ولی باید بشه...البته خودمم هنوز نتونستم باور کنم!

ماری:ما بالاخره انسان شدیــــــــــــــــــــــــــــم...آخ جووووووووون...

مهشاد:خب حالا دیگه میتونین ما رو ببینین......چهره های واقعی مونو....!

مهسا:همینو میخواستین مگه نه؟

نگین:پس چرا سایلنتین؟؟؟ خب یه چی بگین دیگههههههههههههه...

مینهو: شما.....واقعا همون قورباغه هایین؟

نسیم:باورت نمیشه...؟

-نه.........

مهشاد:ولی بهتره که باورتون بشه...به هر حال ازتون ممنونیم.............شما یه زندگی دوباره به ما بخشیدین.

اونیو:فکر میکردم که خیلی زشت تر از اینا باشیـــــــــــــــــــــــــن...

آزیتا:هه...جدااا؟؟؟

مهسا:خب الان به نظرتون زشتیم؟

تمین:..........نههههه........زشت چیه؟ تو فوق العاده ای.

مهسا سرشو انداخت پایین و یه لبخند موزیانه زد.

●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●

دخترا و پسرا نشستن سر چمن های سبز رنگ پارک و بعد پسرا شروع کردن تمام ماجرا رو واسشون تعریف کردن ولی هی زبونشون میگرفت چون خیلی از دیدن دخترا شوکه شده بودن...

●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●

بعد از یه مدت خیلی کوتاه...


مهشاد نگاه کرد به درخت ها و گفت:به نظرتون چطوره بریم بالای درختا بشینیم؟

پسرا:هااااااااااا؟؟

ماری:هیچی....شما نشنیده بگیرین هم دیووونه بازیش گل کرده بچه!

مهشاد:بچه تویی.........جدی گفتمممممممم..................

و بعد از جاش بلند شد و دخترا هم بلند شدن.....همشون به سرشون زده بود برن بالای درخت...

پسرا هم بلند شدن..

کیم بام:واقعا که دیوونه شدین!

دونگهه:جدا میخواین برین اون بالا؟؟

ماری:من نمیخواستم برم ولی الان نظرم عوض شده......آره.

مینهو:میفتینا!!

نسیم:نه نگران نباش.........

دخترا رفتن طرف درخت و بعد به پسرا نگاه کردن و با یه حالت اخم گفتن:شما چرا همین جوری ایستادین سر جاتون؟

اونیو:میگین چیکار کنیم؟

مهشاد سرشو گرفت بالا و گفت:ها! و دوباره به اونیو نگاه کرد و گفت:نمیخواین کمک کنین که بریم بالا؟ ما که نمیتونیم بدون کمک بریم بالا.

-آهان...خب اینو از همون اول میگفتی!


بعد پسرا رفتن سمت دخترا و بهشون کمک کردن که برن بالای درخت...

دخترا رفتن بالا و دقیقا بالاترین جای درخت نشستن و تکیه دادن به تنه ی درخت و چشم هاشون رو بستن...

تمین:نگین که میخواین اون بالا بخوابیــــــــــــن.......بیاین پایین..

دخترا:نوچچچ...!!

کیبوم:عجب غلطی کردیم کمکتون کردیم که برین بالاها!! بابا بیاین پایین دیگه...

نگین:چیه؟ طاقت دوری مونو ندارین نه؟

نسیم:نترسیـــــــــــن...ما همین بالائیم..........فرارم نمیکنیم!

آزیتا:هههه......ایول اینو خوب اومدی فرار؟!!هههههه...

پسرا:!!!!!!!!!!!

ماری:اینجا یه جنگله و ما اینجا تنهاییم.........توقع نداشته باشین بهتون اعتماد کنیم!

پسرا:!!!!!!!!!!!!!!!!!

دونگهه:این یعنی چی؟

-خودت میدونی..........هرچی باشه نه ما الان قورباغه ایم و نه شما دختر!هرچی باشه شما پسرین!

اونیو:اهاااااان....پس موضوع از این قراره..........بیاین پایین...یالا...!

مهشاد:نوچ!!

اونیو رفت پایین درختی که مهشاد سرش بود ایستاد و با پاش زد به درخت و گفت:بیا پایین....

درخت یه تکون محکم خورد و مهشاد ترسید و سفت  تنه ی درخت رو گرفت......

اونیو:میای یا نه؟

مهشاد:دیوووونه برو کنار...

نسیم:برو کناااااااار.........الان میفته پایین.

اونیو:نوچ!

مهشاد:ادای خودتو درار!

مینهو:اینم فکر خوبیه ها........

پسرا هم رفتن پایین درختای دخترا وایستادن و گفتن:میاین پایین یا به زور بیاریمتون؟

دخترا ترسیده بودن و سفت چسبیده بودن به تنه ی درخت...

پسرا هم میخندیدن...!

دخترا:رو آب بخندیـــــــــــــن!!

●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●

اینم از داستان......خب فعلا بایییییییییییی تا پارت آخررررررررری...


نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر 1391 ساعت 08:56 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز