تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - (1)ΨΔGhosts in the fenceΔΨ


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سلام...بریــــد پارت اول رو بخونیــــــــد...!
راستی عیدتونم پیشاپیش مبارک...


شروع:

مهسا:آخه این چه خونه ایه!!!من میترسم تمین...

تمین:میدونم عزیزم...ولی خب...این ارزون ترین خونه ای بود که میتونستیم بگیریم...تازه خیلی هم بزرگه.

جونگ هیون:ولی خیلی عجیب بود که مرده با این قیمت کم این خونه رو بهمون داد.

اونیو:آره...منم هنوز تو تعجبم!

مهشاد:تقصیر خودمون بود...

-مهشاد...نکنه پشیمونی؟

-از چی؟

-از اینکه مادر و پدرتو ول کردی و به خاطر من اومدی...مگه نگفتی همه چی و همه کسو به من ترجیح میدی.هان؟

-ااااا....اونیو این چیه که میگی...من هیچ وقت از این پشیمون نشدم و نمیشم.من به خاطر تو هرکاری میکنم.

مینهو:همین الان بگین...دخترا اگه از اینکه اومدین اینجا پشیمونین بگین...

نسیم:من که پشیمون نیستم.

نگین:منم هر راهی رو انتخاب کنم تا آخرش میرم...

آیدا:منم همین طور.

کی:خب پس دیگه مشکلی نیس....ما با عشق اومدیم اینجا...باعشق هم واسه یه مدت تو این خونه زندگی میکنیم...

اونیو:پس دیگه مشکلی نیس....بیاید بریم توی خونه...

دخترا با اینکه خیلی عاشق پسرا بودن و حاضر بودن به خاطر اونا هرکاری بکنن ولی بازم ترس ولشون نمیکرد.....هر کدومشون پشت عشقشون وایستاده بودن و چسبیده بودن بهش و آروم آروم قدم برمیداشتن تا بالاخره وارد خونه شدن.

همه جا خیلی تاریک بود...تاریک تر از اونی که فکرش رو بکنی...

نسیم:آخه اینجا چرا انقدر تاریکه؟؟؟انگار توی زمان قدیم هستیم....زمانی که هیچ جا برق وجود نداشت.

مینهو:صاحب اینجا نگفته بود که این خونه برق نداره...

جونگ هیون و اونیو رفتن و شمع های دور سالن رو روشن کردن و دختر پسرا نشستن سر میز و صندلی بزرگی که وسط سالن خونه بود..میز  پر از تار عنکبوت بود.

نسیم:وای...اوپا بیا برگردیم....خواهش میکنم.من واقعا میترسم...من از تاریکی میترسم...

دخترا در حالی که میلرزیدن گفتن:ما هم همین طوررر...

مینهو:نگران نباشید...امشب رو تحمل کنید فردا یه کاری واسه برق میکنیم.

جونگ هیون یه دفعه بلند شد و گفت:من برم یه نگاهی به این خونه بندازم.....

آیدا جیغ زد  و گفت:نهههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!

-ایییییییییی....گوشم....چته تو؟

-نه جونگ هیون نرو....من میترسم.

پسرا به هم دیگه نگاه کردن...حس کرم ریزیشون گل کرده بود......نقطه ضعف دخترا رو پیدا کرده بودن...

تمین بلند شد و گفت:نه....ما میخوایم بریم خونه رو ببینیم....باید مطمئن بشیم خونه بدی نباشه...و بهمون ننداخته باشتش.

پسرا بلند شدن...

دخترا:نه.....!

نگین:نه کیبوم....نرو....خواهش میکنم.....مارو اینجا تنها نذارید.

کیبوم:بابا میریم و برمیگردیم...ترس نداره که!

دخترا افتاده بودن به گریه کردن...که دیگه پسرا دلشون سوخت و نشستن.

مینهو که دید دخترا دارن میلرزن یهویی گفت:هوووو...هوو...وووو..ووو....و

نسیم:کوفت.....

پسرا زدن زیر خنده...

مهشاد یهویی گفت:هیس.....یه صدایی نیومد؟

اونیو:هم تو خیالات برت داشت؟

-هیسسسسس....نه به خدا...من یه صدایی شنیدم...

مینهو:نه اون که صدای من بود...

مهشاد اعصابش خورد شده بود از اینکه پسرا هی میترسوندنشون...واسه همین گفت:ا...ا..اون چیه پشت سرتون؟؟؟

دخترا با چشمک مهشاد فهمیدن و همشون بعد از این حرفش جیغغغغغغ بلندی کشیدن....

پسرا رنگ صورتشون پرید و خودشون رو پرت کردن اون ور.....

دخترا که انتظار یه همچین عکس العملی از پسرا نداشتن زدن زیر خنده...

پسرا هنوز توی شوک بودن...!

نگین:هوو...هوووو...وووو....

دخترا دوباره زدن زیر خنده........

پسرا بعد از چند دقیقه که آروم تر شدن از سر جاشون بلند شدن...

کیبوم:باشه حالا که این طوریه....ما میریم توی اون اتاق آخریه....شما هم بمونید همین جا هم دیگه رو بترسونید...

دخترا دوباره ترس ورشون داشت...

-نهههههههه...

مهشاد:چقدر بی جنبه اید.....خب خودتونم ما رو ترسوندین...

اونیو:اره....ولی نه دیگه این جوری...

-خیلی خب...باشه...غلط کردم...

همون موقع یه صدایی اومد:هووو...ووو...ووو...

دختر و پسرا بدون هیچ ترسی به همدیگه نگاه کردن.....

دخترا:هم کی بود؟

پسرا:کار شما بود.نه؟

دختر و پسرا با تعجب به همدیگه نگاه میکردن....

دوباره همون صدا اومد:هوووو...ووو...ووو...

همشون با هم جیغغغغغغ کشیدن..........................

----------------------------------------------------------

هی وای من...!


نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 12:32 ق.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز