تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 7/☼ºρrinCeSs Spellº☼(پارت آخر)


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سلام بچه ها اینم از پارت آخر داستانمون...امیدوارم که از این داستان هم خوشتون اومده باشه امشب،یا فردا، یا پس فردا هم خبر داستان بعدیش یعنی AngellS رو میذارم و نقش هایی که توی داستان هستن...
خب دیگهههه چی بگم..........حرف خاصی ندارم فقط برین و بخونین...
و راستی یه چیزه دیگه حال کنیـــــن...چقدر زود به زود داستان میذارم...شبم فن فیکشن رو میذارم گفتم که بدونید و بعدا اون وبم یه سر بزنین...یعنی همین جا:












خب الانم دیگه وقت رفتن به ادامه مطلبه...
فقط اینو بگم که لطفا به انحرافات کشیده نشین یه عکس دیگه هم ادامه مطلب منتظر شماس....بریــــــــــــن بدویین دیگه...!





●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●

دونگهه:انقدر اذیت نکنین.......بیاین پایین قول میدیم که کاریتون نداشته باشیم.

ماری:قول دادیا!!

-قوووووووووول...

دخترا به هم دیگه نگاه کردن و تصمیم گرفتن که از درخت بیان پایین....آروم از درختا پایین و اومدن و هر کدومشون رو به روی یکی از پسرا ایستاده بودن...

پسرا یه قدم بهشون نزدیک تر شدن.........

آزیتا:مگه قول ندادین؟

کیم بام:من کی قول دادم؟؟؟

-اا.....خب دونگهه که قول داد....

-اون از طرف من که قول نداد!

نسیم:وای بس کنین دیگه....ما باید بریم. الان حتما پدرمون خیلی نگرانمون شده..

مینهو:آره ولی...........این همه نگرانتون بوده پس فکر کنم میتونه چند ساعت بیشتر تحمل کنه مگه نه؟

-م..منظورت چیه؟

پسرا چند قدم دیگه به دخترا نزدیک تر شدن...انقدر به هم دیگه نزدیک شدن که صدای قلب هم دیگه رو که تند تند میزد میشنیدن.

فاصله شون فقط چند سانتی متر بود!

ماری:تو قول دادی!

دونگهه: نمیتونم سر قولم وایستمممممم.......

دخترا که دیگه وضعیت رو ناجور دیدن یهو شروع کردن به دوییدن.......پسرا هم دویییدن دنبالشون.....دخترا از لا به لای درختا رد میشدن و هی جیغ میزدن و میگفتن:بس کنیییییییین.......

انقدر دوییدن و دوییدن که رسیدن به یه رود خیلی کوچیک.....دخترا لب رود ایستادن....پسرا هم با دیدن اونا که وایستاده بودن وایستادن سر جاشون...

دخترا رفتن داخل رود و تا زانو توی آب بودن......

مهشاد:نیاین جلو وگرنه....

پسرا در حالی که داشتن آروم آروم قدم به قدم به دخترا نزدیک میشدن حرف میزدن....

اونیو:وگرنه چی؟

نگین:نیاااااااااااااااین دیگه....بس کنین آخه چتون شده؟ چرا یهو اینجوری شدین؟؟؟؟؟؟

کیبوم:فکر میکردیم نجاتتون میدیم و بعد از هم دیگه جدا میشیم و همه چیو فراموش میکنیم ولی نشد....

-چرا نشد؟

-نگین.........تو منو دیوووونه کردی!نمیتونم تحمل کنم که ازم دور باشی.

-چرا چرت میگی؟

-یعنی تو هیچ حسی نسبت به من نداری؟

-چرا دارم.

-چه حسی؟

-ازت میترسم!!

آزیتا:راست میگهههه....فکر میکردم تنها موجودی که واسم توی دنیا ترسناکه اون جادوگره عوضیه ولی...

کیم بام:از من میترسی؟

-پ نه پ!!

ماری:آخه الان وقت شوخیه؟؟

پسرا هم وارد آب شدن..............

دخترا با دیدن پسرا که دیگه خیلی بهشون نزدیک بودن شروع کردن به آپ پاشیدن به اونا......

پسرا اولش روشونو کردن اون ور و از خیس شدن بدشون اومد و از این کار دخترا تعجب کرده بودن ولی بعد از چند لحظه واسشون عادی شد و اونا هم شروع کردن به آب پاشیدن به دخترا.........

انقدر توی آب ها بازی کردن که دیگه  خورشید داشت غروب میکرد و هوا رو به تاریکی میرفت.

هر کدومشون از خستگی افتادن سر سنگ های بزرگی که کنار رود بود...

دخترا خیلی سردشون بود و حالشون خوب نبود......همین جوری که روی سنگ ها دراز کشیده بودن چشماشون رو بستن....یه نفس عمیق کشیدن.....خیالشون راحت بود که تونستن از اون موقعیت فرار کنن........داشتن به این فکر میکردن که پسرا همه چی یادشون رفته و از خوشحالی لبخند روی لبشون نشست......ولی همون موقع احساس کردن یه حس خیلی عجیبی دارن...یه حسی که تا حالا هیچ وقت تجربه ش نکرده بودن.......چشماشون رو باز کردن و دیدن که پسرا دارن میبوسنشوووووون...!

فکر نمیکردن که بوسه یه همچین حسی داشته باشه...واقعا تعجب کرده بودن چون............عاشق پسرا شده بودن و دیگه هم نمیتونستن این حسی رو که نسبت به پسرا پیدا کردن پنهون کنن...توی اون لحظه همشون احساس میکردن که دیوووونه وار عاشق هم دیگه شدن..........اونا واسه اولین بار داشتن بهترین احساس زندگیشون رو تجربه میکردن  یعنی......عشق...


     

●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●
 
خب دیگهه همگی باییییییییییی تا بعدااااااااااا....



نوشته شده در یکشنبه 25 تیر 1391 ساعت 08:16 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز