تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 1/♥AnGells♥


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥


سلااااااااام                                                                           
من مرخصیم تموم نشده ها گفتم میرم مهر میام ولی...فعلا که اومدم با پارت اول شاید این داستانه رو هر چند وقت یه بار آپ کنم...ولی معلوم نیس که کی؟!!هر موقع وقت کنم آخه خوشم نمیاد این وبم همین جوری تعطیل مونده خاک گرفته...چند شب پیش یه گردگیری حسابی اینجا رو کردم الان کمرم هنوز درد میکنه!! امیدوارم خوشتووووووووووون بیااااااااد



فرشته:فرشته ی وحی منتظرتونه...

5 تا فرشته بهم دیگه نگاه کردن و گفتن:ی..ی..یعنی...وقتشه...؟!؟!؟

فرشته:فکر کنم...نوبت شما هم رسید...پس کی نوبت من میرسه؟

-...!!!

^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^

فرشته ی وحی رو به 5 تا فرشته کرد و گفت:نوبت ماموریت شما هم رسیده...امیدوارم به درستی بتونین از پسش بر بیاین...

فرشته ها سرشون رو انداخته بودن پایین و یه حس خاصی داشتن...نمیدونستن خوشحال باشن یا ......نگران...خوشحال از این که بالاخره نوبت اونا هم رسیده و ناراحت از اینکه آیا میتونن از پس این ماموریت بر بیان یا...نه؟!!

فرشته ی وحی یه برگه که لوله شده بود و یا یه بند خیلی باریک بسته شده بود رو به یکی از اونا داد و گفت:میدونم که میتونین از پسش بر بیاین...

بعد از این حرف ها فرشته ها از فرشته ی وحی جدا شدن و رفتن به یه جای خلوت...جایی که فقط خودشون بودن و خودشون...

یکی از اونا:باورم نمیشه که داریم میریم بین انسان ها...بعد از این همه انتظار................نمیدونم که چه حسی باید نسبت به این قضیه داشته باشم؟!؟

یکی دیگه شون:الان همه ی ما این احساس رو داریــــــــــــــــــم...

فرشته ای که برگه دستش بود اونو باز کرد و شروع به خوندنش کرد:5 تا پسرن...اونیو-کیبوم-جونگ هیون-تمین-کیم بام. پسرایی که از خونه هاشون فرار کردن و خانواده هاشون رو خیلی اذیت کردن...واسه همه شر درست میکنن و چندتا عضو فساد جامعه ی کره به حساب میان...ما هم نقش 5 تا دختر رو داریم...اینجا نوشته که میتونیم واسه خودمون اسم انتخاب کنیـــــم.........

فرشته 4رومی:اسم؟؟

-آره دیگه...همون چیزی که صدامون میکنن...

-خب..به ما میگن حوری دیگه!!

فرشته 5می:مثل اینکه از این به بعد نمیگن...

همون موقع فرشته وحی اومد پیششون...همشون از جاشون بلند شدن...
فرشته وحی:خب دیگه آماده این؟؟

فرشته ها سرشون رو به علامت رضایت تکون دادن...

یهو یه حس عجیبی رو حس کردن...به پشت شون نگاه کردن و دیدن که دیگه بال ندارن...فرشته ی وحی دستش رو تکون داد و یه چیزی جلوی دخترا ظاهر شد که میتونستن توش خودشون رو ببینن...با دیدن لباس های خوشگل و دخترونه ای که تنشون بود خیلی تعجب کرده بودن ولی همچنان هیچی نمیگفتن...

فرشته ی وحی یه کتاب کوچیک بهشون داد و گفت:وقتی رفتید زمین از توی این کتاب واسه ی خودتون اسم انتخاب کنین...توی همین کتاب کاری که باید بکنین نوشته شده...طبق این کتاب باید پیش برین نه طبق چیزه دیگه ای...روی این تاکید میکنم فقط طبق این کتااااااااب...

فرشته ها:بله...

بعد همشون با هم چشم هاشون رو بستن...

^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^

1 روز بعد

بیتا:اینجا چقدر عجیبه...!!نمیدونم چرا ولی ازش خوشم نمیاد...

مهشاد:ولی من خیلی خوش میااااااد...البته جایی که ما زندگی میکنیم خیلی قشنگ تره ولی...دوس دارم واسه یه مدت اینجا هم باشم...

نگین:که هستی...

-آره ولی من هنوز باورم نشده..

مهسا:من یه حس عجیبی دارم...از دلم داره صداهای عجیبی میاد...!!

دخترا:چه صدایی؟؟

-نمیدونم صدای قورباغه...!!

-بلههههه؟؟

-آزیتا که سخت مشغول خوندن کتاب بود گفت:آهااااااان...اینجا نوشته که انسان ها باید غذا بخورن..

دخترا:چی بخورن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-نمیدونم...نوشته غذا!!

مهسا:پس واسه همینه که من این حس رو دارم؟

آزیتا:فکر کنم...

نگین:حالا از این چیزا بگذریم..

مهسا:چی چیو بگذریم؟؟ من از همینا که این گفت میخوام...فضا..؟

آزیتا:غذا؟

-لذا؟؟

-غذاااا!!

-بذا؟

-بابا غذا...غذاااااااااااا...غ!!

-خذا؟

-هووووووففف...

-هه هه هه..

-مهشاد:خب حالا از این جذا ها از کجا باید گیر بیاریم؟؟

آزیتا:...

-هه...منظورم همون غذا بود!

-...

بیتا:اینجا باید خود کفا باشیم...باید بریم پیدا کنیــــــــــم...

مهسا:پیدا کنیم؟مگه گم شده؟؟

مهشاد:مهسا بس کن دیگه...اینجا همه چی فرق میکنه!!همه چیز به راحتی به دست نمیاد..

-آهان...ای بابا.............من حوصله این کارا رو ندارم.

نگین:پیدا میکنی..

آزیتا:تو این کتابه نوشته که پسرا یهو جلو راهمون سبز میشن...
دخترا:!!!!!!!!!!!

-چیه؟؟

-:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-خب چرا اینجوری به من نگاه میکنین؟

نگین:پس کجان؟؟ شاید اشتباهی داری میخونی...!!اصن کتاب رو بده من ببینم..
و کتاب رو ازش گرفت و اونم خوند...

نگین:پس کجان؟؟ راستی چه جوری باید باهاشون رفتار کنیم؟نا سلامتی اونا انسانن و ما......

مهشاد:فرشته..

بیتا:من یه حس دیگه ای هم دارم.......

مهسا:یه حسی که تا حالا تجربه ش نکردی نه؟

-اوهوم..تو از کجا میدونی؟

-آخه منم دارمش!!

مهشاد و نگین:ما که هیچ حسی نداریم...

آزیتا:حالا که فکر میکنم منم دارمش..

مهشاد:شاید شما هم از اون جذاها میخواین!!...

مهسا:نه به جز اون بازم یه حس عجیبه دیگه س...این یکی بدتره...دست و پام میلرزه!!

مهشاد و نگین:چی میشههههههههه؟؟

بیتا و مهسا و آزیتا:می..لر...زه..!

نگین:اه...بابا بیخیال بیاین یکم راه بریم و از این جنگله باحال لذت ببریم...!!ما که قرار نیس تا ابد اینجا بمونیم پس وقت...

مهشاد:...

نگین:مهشاد؟

-هاااا؟

-خو بگو بقیه ش رو دیگه..پس وقت..؟

-پس وقت...؟

-نگفتم حرف منو تکرار کن.....بقیه ش رو بگو!!

-آهااااا...

-پس وقت..؟

-طلاست......!!

-آفرین..

-به افتخارم..!!

مهسا و بیتا و آزیتا همین جوری داشتن با تعجب به مهشاد و نگین نگاه میکردن...

بیتا:هنوز هیچی نشده دارین مثله انسان ها حرف میزنینا..!!!!!!

مهشاد و نگین:هییییییییییه..

و رفتن...

بقیه دخترا هم در حالی که بهشون خیره شده بودن و با تعجب بهشون نگاه میکردن رفتن دنبالشون..

دخترا همین جوری توی جنگل قدم میزدن و به اطرافشون نگاه میکردن که یهو تیزی یه چاقو رو زیره گلوشون حس کردن...چند نفر از پشت گرفته بودنشون...
همون موقع یهو مهسا و بیتا و آزیتا با هم دیگه جیغ زدن:
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...!!!!!!!!!!
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...!!!
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...!!!!!!!!!
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...!!!!!

^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^
خب دیگه فعلا بایییییی...



نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391 ساعت 03:13 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز