تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 2/♥AnGells♥


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥



سلاااااااااام...
وایییییییی بالاخره پارت 2 رو آپیدم فعلا اینو بخونین اگه وقت شد بترکونیم و نظرات زیاد شد شبم قسمت بعدی رو میذارم که حساسه... بفرمایین ادامه مطلب...





ⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷ

پسرا که دیدن دخترا چقدر هُل شدن و جیغ و داد میکنن جلوی دهنشونو گرفتن و چاقوهاشون رو گذاشتن توی جبشون...بعد دخترا رو بلند کردن و دوییدن سمت کلبه ای که توش بودن...دخترا هم هی سعی میکردن جیغ بزنن و بهشون لگد میزدن...بالاخره رسیدن به کلبه و دخترا رو گذاشتن سر زمین و در رو بستن...

دخترا داشتن نفس نفس میزدن و به پسرا خیره شده بودن...

جونگ هیون:هرچی دارین رد کنین بیاد...

بیتا:چی؟؟؟؟؟؟؟

-گفتم هرچی داری رد کن بیاااااد....بدووووووووو...

بیتا از داد هایی که جونگ هیون میزد ترسیده بودو رنگ صورتش پریده بود...

مهشاد با صدای آروم به مهسا گفت:ا...ای...این.ا...همونان؟؟؟؟!

مهسا:ف...فک...ر..کنم آره..خودشونن..

اونیو:شما 2تا چی دارین پچ پچ میکنین؟؟

مهشاد&مهسا:هی.چی...

تمین مثله اینکه اینا بده نیستن...

بعد رفت سمت مهسا و جیباشو گشت ولی هیچی توشون نبود...

تمین حسابی تعجب کرده بودو برگشت عقب...

کیم بام:چی شد؟

-هیچی نداشتتتتت!!!!!!!!!!!!!!!

بقیه ی پسرا هم رفتن و دخترا رو گشتن ولی هیچی پیدا نکردن...

کیبوم:اینا دیگه کی ان؟!! از اهد قاجار اومدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جونگ هیون:شایدم از آسمون افتادن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کیبوم:ببینم یعنی جدی جدی شما بدون هیچی اومدین اینجا؟بدون پول؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگین:بدون چیییییییی؟؟؟؟؟

-پول...! تا حالا نشنیدی؟

-نه متاسفانه...

پسرا:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اونیو:فکر کنم حرف جونگ هیون درست بود...از آسمون افتادن...

کیم بام:شایدم دارن اسگلمون میکنن!

تمین:ولی خو هیچی که باهاشون نیس.....

جونگ هیون:گفتم اینا به درده ما نمیخورن......کاش نمیرفتیم سراغ شون!حالا هم که نمیتونیم بذاریم راحت از اینجا برن...ممکنه واسمون دردسر ساز بشن...

اونیو:پس چیکارشون کنیم؟؟؟؟؟؟؟

کیبوم:جونگ....نکنه به اونی که من فکر میکنم فکر میکنی؟

-نه...تو داری به اونی که من فکر میکنم فکر میکنی...

-!!!!!!!!!!!!!!!

کیم بام:ولی ما که آدم کش نیستیم.......درسته هر غلطی کردیم و میکنیم ولی...آدم..کشی....اونم دختر از ما بر نمیاد!

تمین:این دیگه تنها کاریه که تا حالا نکردیم ولی.......باید بکنیم..

اونیو:تمیــــــــــــــــــــــــــن...!

-اونیو....چاره ای نداریم...

پسرا آروم آروم رفتن سمت دخترا و نشستن جلو شون...هر کدوم جلوی یکی شون نشسته بودن...

&...جونگ هیون رو به روی بیتا...&

&...کیبوم رو به روی نگین...&

&...کیم بام رو به روی آزیتا...&

&...تمین رو به روی مهسا...&

&...اونیو هم رو به روی مهشاد...&

پسرا چاقوشون رو از توی جیبشون در آوردن و در حالی که اونو توی دستشون گرفته بودن به دخترا نگاه میکردن...دخترا که توی این مدتی که پسرا داشتن باهم حرف میزدن خوب کتاب رو خونده بودن میدونستن که باید چیکار کنن...با چهره ی معصومی که داشتن با بغض به پسرا نگاه میکردن...پسرا چاقو هارو گذاشتن لب گردن دخترا و میخواستن اونا رو بکشن ولی....هرچی سعی کردن دستشون رو تکون بدن و کارشونو تموم کنن نمیتونستن...هر چی بیشتر به چهره ی دخترا نگاه میکردن بیشتر از قبل جذبشون میشدن و نمیتونستن این کارو بکنن...یهو اونیو بلند شدو چاقو رو انداخت سره زمین و گفت:نمیشه...

پسرا هم که از خداشون بود خودشون رو زدن به اون راه و به اونیو گفتن:چراااااااا؟؟ چی شده مگه؟

اونیو:نمیدونم....ولی.............نمیتونم این کارو بکنم...بابا اگه کسی رو بکشی باید اون دنیا جواب پس بدی...

کیبوم:اون وقت اگه دزدی کنیو بزنی و باج بگیری.........اون دنیا عذاب نداره؟؟

-نه.....کشتن فرق داره...

پسرا هم از جلوی دخترا بلند شدن و رفتن عقب...دخترا که تونسته بودن این مرحله رو به خوبی پشت سر بذارن یه لبخند زدن و سرشونو انداختن پایین...

ⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷ

1 ساعتی گذشت...

پسرا از کلبه بیرون اومدن و دم در کلبه یه آتیش درست کردن و نشستن دورش...

اونیو در حالی که داشت به آتیش نگاه میکرد گفت:پسرا؟.........شماها وقتی جلوی اونا نشسته بودین هیچ حس عجیبی نداشتین؟؟ یه چیزی که مانع ت بشه که بکشیش...من سست شدم...دیگه نمیتونستم دستمو تکون بدم...انگار کنترل خودمو از دست داده بودم...

پسرا خودشونو زدن به اون راهو سرشونو تکون دادن و گفتن:نهههه...!!

-...

تمین:اونیو بابا از تو بعیده...بیخیال...

جونگ هیون:میگم حالا که نمیخوایم بکشیمشون پس چیکارشون کنیم؟؟

کیبوم:باید بهش فکر کنیم...

کیم بام:به چی؟

-به اینکه چیکارشون کنیم دیگه...

تمین:تازه خیلی هم عجیبن...دیدی؟؟ اصن حرف نمیزنن!!!

یکم که گذشت و پسرا خوب خودشونو گرم کردن برگشتن توی کلبه و دیدن که دخترا نیستن........

همه شون کپ کرده بودن...

تمین:در رفتن اهههههههههههههه......باید پیداشون کنیم.....چرا اصن یادمون رفت که ببندیمشون؟؟؟؟؟؟

کیبوم:از بس عجیب قریب بودن کلا همه چی از ذهنمون پرید...!

اونیو:چرا پیداشون کنیم؟ شما که از خداتون بود از شرشون راحت شیم!!! حالا چرا انقدر هُل شدین؟

جونگ هیون:خب چیزه...نباید میرفتن..............بیاین تا بیشتر از این دور نشدن بریم و پیداشون کنیــــــــــــــــــــــم...

اونیو:تا به من جواب ندین من جایی با تون نمیام...

کیم بام:اههههههه....بابا اونیو دروغ گفتیم..........حالا راحت شدی؟؟!!

-.........؟؟!!!!!

کیبوم:حق با کیم بامه...ما هم مثله تو شدیم......همون حس عجیبو داشتیم...پس حالا بیا بریم تا بیشتر از این ازمون دور نشدن...

-خیله خب.....بریم..

همه شون دوییدن و از کلبه خارج شدن...

ⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷ

دخترا داشتن میدوییدن که نگین گفت:وایسین...دیگه بسه....توی کتابه گفته 200 قدم بدویین و بعد آروم آروم راه برین...اگه بیشتر از این بریم نمیتونن پیدامون کنن...

دخترا یکم وایستادن تا آروم تر بشن و بعد آروم آروم جلو رفتن تا اینکه پسرا بهشون رسیدن.....

پسرا:وایسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن...

دخترا با شنیدن صدای پسرا یهو ایستادن سر جاشون...

ⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷ

تا پارت 3 بایییییییییییییی...نظر فراموش نشه!!



نوشته شده در جمعه 3 شهریور 1391 ساعت 04:22 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز