تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 3/♥AnGells♥


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

                             

دیگه سلام نمیکنم
 اینم از آخرین پستی که توی این مدت میذارم...دیگه پست بعدی میره تا .................نمیدونم کی وقتی برگشتم... ببخشین اگه جای خیلی حساس تموم میشه ولی خب دیگه مزه ی داستانم به همین چیزاشه... عاشقتون هستم و میمونم...حالا هم میتونین برین ادامه مطلب
                               






ⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷ

جونگ هیون:کجا دارین میرین؟؟

بیتا:داریم میریم تا بتونیم راه شهر رو پیدا کنیم...

-این جنگل بزرگه...اگه بیشتر از این جلو میرفتین گم میشدین...!!

-بهتر از این بود که بمونیم پیش شما تا هر وقت که دلتون بخواد ما رو بکشین...

-اگه میخواستم بکشمت همون اول این کارو میکردم!!!!!!!!!!!

-پس واسه چی باید دیگه باید میموندیم پیش شما؟؟

-خب چون.....

اونیو:چون ما بهتون اجازه ندادیم که برین...

مهشاد:نکنه ما واسه رفتن باید از شما اجازه میگرفتیم؟؟

پسرا:پس چی؟؟

نگین:ای انسانا چه پروو,ان!!

پسرا:چیییییی؟

-هیچی...

کیبوم:حالا تا با زور برتون نگردوندیم برین تو کلبه...

نگین:ما بر نمیگردیـــــــــــــــــم...

کیبوم چند قدم رفت جلوتر که نگین رو به زور ببره ولی کیم بام دستشو گرفت و گفت:فعلا نه...

مهسا:من خذا میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...دلم صدای قورباغه میدهههههههه...

تمین:چیییییی میخواااااااااااای؟؟

آزیتا:منظورش غذائه!!!!!!!!!!!!!

مهشاد:همون جذا رو میگی دیگه؟!!

-مهشاااااااااااااااااااد...

اونیو:پس اسم اون مهشاده....اسم بقیه تون چیه؟؟

آزیتا:من آزیتام...

کیم بام:منم کیم بامم...

-به من چه؟!!

-.............................!!!!!!!!!

پسرا زدن زیره خنده...

جونگ هیون:ایول...این یکی ضایع کردنو خوب بلده...

آزیتا:چی چی کردن؟؟؟

-...!!هیچی بیخیالش!!...

-.....

نگین:منم نگینم...

کیبوم:عجب اسمی...

-
مهسا:منم...منم...اسمم..چی بود؟؟

پسرا:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آزیتا:مهسا!!

-آها....منم مهسام...

تمین:ببینم شوخی کردی یا راس راسکی اسمت یادت رفته بود؟!!

-نه بابا شوخی کردم...هه هه هه...

-آها...باشه منم تمینم...

خلاصه پسرا دخترا رو به 1000 زحمت راضی کردن و بردنشون کلبه شون و بهشون غذا دادن...ولی دخترا بلد نبودن که غذا رو چه جوری باید بخورن...پسرا هم در کمال تعجب بهشون یاد دادن...ثانیه ها میگذشت..دقیقه ها و ساعت ها گذشت و پسرا دیگه به دخترا خیلی شک کرده بودن...فکرشون دیگه کار نمیکرد...آخه اینا چه جور دخترایی ان که به غذا میگن جذا...!! اسم خودشون رو نمیدونن...!! بلد نیستن غذا بخورن و هیچ پول و جایی هم ندارن که برن............!!!!!!

روز بعد شد و پسرا از کلبه زدن بیرون...

دخترا رفتن دنبالشون و دم در کلبه گفتن:کجاااااا؟؟

اونیو:میریم دنبال پول...

مهشاد:میشه بگی پول چیه؟؟ از دیروز تا حالا هرچی فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم...

-!!!!!!!!....پول یه چیزیه که باهاش هر کاری بخوای میتونی بکنی...یه چیزه خوبه...

-...!

آزیتا:پس یعنی دارنی میرین دزدی دیگه...همون کاری که دیروز با ما کردین؟؟

کیم بام:آره....واس چی میپرسی؟

مهسا:آخه چرا از این کارا میکنین؟؟

تمین:به خودمون مربوطه...دیگه زیادی دارین پرو میشینا...

دخترا سرشونو انداختن پایین...

نگین گفت:باشه پس ما هم از اینجا میریم...

کیبوم:کجا میرید؟ مگه جایی رو دارید؟؟؟ اصن شما از کجا اومدین؟

-...

بیتا با صدای آروم گفت:تو کتاب نوشته باید بریم؟

ولی کیبوم گوشاش خیلی تیز تر از اینا بود...با شنیدن کتاب به کتابی که تو دسته نگین بود نگاه کرد...از دیشب تا حالا داشت به این کتابی که توی دست نگین بود نگاه میکرد و فکر میکرد که توی اون کتاب چی میتونه نوشته شده باشه...!!

بعد گفت:کتاااب؟

دخترا با شنیدن این کلمه رنگ شون پرید...نگین درحالی که کتاب توی داستش بود دستشو برد عقب و پشتش قایم کرد...

کیبوم رفت سمت نگین و گفت:بدش من...

نگین:چ..چیو؟

-اون کتابو...بده من...

-کدوم کتاب؟

-میگم بده من....

-...

یهو داد زد:گفتم بدههههههههههههههه...

با این داد کیبوم کتاب از دست نگین افتاد...بیتا برش داشت و نذاشت کیبوم برش داره...

کیبوم اعصابش خش خشی شده بود...این دفعه جونگ هیون رفت طرف بیتا و بیتا کتاب رو انداخت دست مهسا...مهسا مونده بود چیکار کنه و تمینم هر لحظه بهش نزدیک تر میشد...همه چی داشت بهم میریخت...نمیدونستن اگه پسرا کتاب رو بخونن چی میشه و چه اتفاقی میفته!!؟ مهسا ناخواسته کتاب رو انداخت واسه مهشادو مهشادم که خیلی گیج بودو اصن هواسش نبودو توقع نداشت که کتاب دستش بیفته خیلی هُل شد...دستاش میلرزیدن...اونیو با مهشاد فاصله ی زیادی نداشت...رو به روش ایستادو گفت:اونو بده من...

ولی مهشاد هیچ عکس العملی نشون نداد...اونیو یه طرف کتاب رو گرفت و با این کارش مهشاد کتاب رو توی دستاش محکم تر گرفت و خیلی ترسیده بود...هر دوتاشون کتاب رو میکشیدن  ولی اونیو زورش بیشتر بودو کتاب رو گرفت...

پسرا همه شون رفتن سمت اونیو و اونیو کتاب رو باز کرد...

دخترا چند قدم رفتن عقب و دستاشونو گذاشتن روی صورتشون...

ⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷⱷ

هی واییییییییییییییییییی...
فعلا پاپایییییییییییی


نوشته شده در جمعه 3 شهریور 1391 ساعت 05:38 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز