تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 1×Ψ•HOUSE OF HORRORS•Ψ


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سلااااااااااااممم... بالاخره این داستانمم شروعیدم...بفرمایین ادامه مطلب تا بفهمین موضوع از چه قراره...!
راستی اینم واسه ی اونایی که نمیدونن میگم...:

(Mahshad&Jonghyun)

(Mahsa&Onew)

(Ayda&Kim bum)

(Negin&Minho)

(Nasim&Kibum)

(Azita&Taemin)


چیه؟؟؟ سکته نکنین یه وقت...!! اینا خواهر برادرن...! 
 بفرمایین ادامه مطلب...




______________________________________

جونگ هیون یکی محکم زد به صندلی جلوییش و گفت:اهههههه...پس کی میرسیم؟!!

مهشاد که روی صندلی جلویی نشسته بود برگشت و گفت:یااااااااااااااااااااااا!

آیدا:هه...

جونگ هیون:ببخشید هواسم نبود مهی....!

آیدا:کلی تو هواپیما نشستیم حالا هم تو اتوبوس...احساس میکنم ستون فقراتم از وسط داره نصف میشه...!

نگین:آقا کی میرسیم؟

راننده:یکم دیگه مونده...هتل نزدیک جنگله...

کیبوم:هه...نکنه جنگل آمازون؟!!

-آره...

همه ی مسافرا:چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟!!

راننده:من خبر ندارم...

مرده دیگه ای که پیش راننده نشسته بودو مسئول تور بود گفت:اینجا آفریقاست دیگه...توی این موقع از سال هم که تابستونه هتل ها جای خالی نداشتن...فقط یه خونه ی خیلی بزرگ بود که نزدیک جنگله آمازونه...اونجا جای خوبی واسه ی موندنه...

همه ی مسافرا آب دهنشون رو قورت دادن...

مینهو:حالا نمیشد یه جای دیگه باشه؟؟چرا نزدیک اون جنگل وحشت ناک؟؟

مرد:نگران نباشین...وارده جنگل نمیشیم که....یه خونه ی قدیمی و خیلی دل نشینه...مطمئنم که ازش خوشتون میاد...

نسیم:دوس داشتم سریع تر برسیم ولی الان.......................فکر کنم نرسیم بهتره...

مینهو:نسیم بیخی.....شاید خونه ی خوبی باشه..

-امیدوارم...

آزیتا:وایییییییییییی من ذوق دارم که زودتر برسیم.....از این جور خونه ها خوشم میاد...

کیم بام:حالا خوبه هنوز ندیدیش...!

مهشاد:منم با آزی موافقم...خونه ی قدیمی یوهاهاهاهااااا...

اونیو:هه.....

تمین:میگم کاش اصن با این تور نمیومدیم...

مهسا:هیسس...تمین زشته الان مرده میشنوه...

-خو بشنوه...

کیبوم:فکر کنممم رسیدیم............نگاه کنین اون ور جنگله...

نگین:این جا که همش سبزه...!تو از کجا میدونی جنگله؟

مرد:خب دیگه رسیدیم...

همه ی مسافرا با شنیدن این حرف به جایی که مرد نگاه میکرد نگاه کردن و یه خونه ی قدیمی و چند طبقه که خیلی ظاهر وحشت ناکی داشت رو دیدن...

جونگ هیون:یا خدااا...

مهشاد&آزیتا:از حرفم پشیمون شدم...!

مرد در اتوبوس رو باز کرد و پیاده شد...

هنوز هیچ کدوم از مسافرا از روی صندلی بلند نشده بودن...ترس برشون داشته بود...یه خونه با ظاهری ترسناک که روبه روی یه جنگل خیلی بزرگ به اسم آمازون قرار داشت...

راننده:نمیخواین پیاده شین؟

همه آروم از روی صندلی هاشون بلند شدن و وسایلشون رو از بالای سرشون برداشتن و آروم آروم به سمت در اتوبوس رفتن....بالاخره همه از اتوبوس پایین اومدن...........

جلوی خونه پر از چمن های زرد رنگ بودو تقریبا همه تا رسیدن به در خونه 10متری فاصله داشتن...انقدر جلو رفتن تا به خونه رسیدن...واردش شدن...

مرد چراغ ها رو روشن کردو همه ی مسافرا نشستن روی مبل های بزرگ و سلطنتی که اونجا قرار داشت...هیچ کس جرات رفتن به طبقه های بالا رو نداشت...

دختر و پسرا هم یه گوشه از خونه روی مبل ها نشسته بودن...

نگین:اینجا مثه خونه های نفرین شده میمونه...وایییییییی کاش اصن به این سفره کوفتی نمیومدیم....آخه اینم هتله که آوردنمون؟

کیبوم:نگین بس کن..........ما که هنوز همه جای اینجا رو ندیدیم!

نسیم:حق با نگینه...ندیده اینجوری وحشت کردیم دیگه ببینیم چی میشه!!

آزیتا:نگییییین...وقتی گفتی نفرین شده خیلی وحشت برم داشت...نکنه جدا اینجوری باشه؟!

کیم بام:جدا که شما دخترا خرافاتی این............!
اهههههه....بابا بس کنین...

آیدا:هی واییییییییی.......مهیییی...بیا بریم طبقه ی بالا رو ببینیم...

جونگ هیون:چرا با آجیه من؟

-پ با کی؟

-با خودم....

اونیو:نه فعلا وایسین یکم دیگه اینجا بمونیم...بعدا میریم بالا.......با هم...

تمین:آره حق با اونیوئه...

مینهو:خب تا کی بمونیم این پایین؟

نسیم:تا وقتی که....

یهو یه صدای خیلی وحشت ناک و به همراهش صدای جیغغغ یه زن رو از پشتشون شنیدن...از ترس زبونشون بند اومده بود.....همه شون آروم روشونو برگردوندن و ...

____________________________________

فعلا بایییییییییی تا هاییییییییییییی...






نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور 1391 ساعت 09:56 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز