تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 2×Ψ•HOUSE OF HORRORS•Ψ


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥


سلااااااااااااام...
من اومدم با پارت دوم Ψ•HOUSE OF HORRORS•Ψ بچه ها از اینجا به بعد داستان یکم حال بهم زن و چندشی میشه...با اتفاقاتی که میوفته...خب دیگه حرف خاصی ندارم که بگممم...کاش پارت بعدی رو هم بتونم زود بتایپمو بذارم...حالا بستگی به حسسم داره که ببینم میاد یا نه...!باید خودش بیاددیگه بفرمایین...ا.د.ا.م.ه...م.ط.ل.ب...





 



___________________________________

زبونشون بند اومده بووود...پسرا همین جوری نگاه میکردن و رنگ صورتشون پریده بود...دخترا با دیدن اون صحنه اول ماتشون برد ولی بعد جیغ کشیدن..........

وقتی برگشتن دیدن که یه زن زیره یه لوستر خیلی بزرگ افتاده...لوستر دقیقا روی صورتش افتاده بودو سرش رو از بدنش جدا کرده بود...روی زمین پر از خون شده بود...

پسرا دستشونو گذاشتن سره چشمای دخترا که دیگه به اون صحنه ی وحشت ناک نگاه نکنن...خودشونم در حالی که خیلی شوکه شده بودن چشماشونو بسته بودن و اشک از چشماشون میومد...

همه ی مردم تعجب کرده بودن...آخه چرا باید یه همچین اتفاقی واسه ی اون زن بیچاره بیفته؟؟؟ بچه هاش و شوهرش از گریه ناله میکردن...آخه چرا اون موقع که لوستر داشته از سقف کشنده میشده اون زن باید زیره لوستر میبوده؟

هیچ کس باورش نمیشد که یه همچین اتفاقی افتاده...مردی که مسئول تور بود زنگ زد به آمبولانس......ولی گوشیش آنتن نمیدادو بعد از چند دقیقه یهو خاموش شد...در حالی که باتری موبایلش پره پر بود...خیلی تعجب کرده بود...روشو کرد به مسافرا و گفت:میشه گوشی های موبایلتون رو یه چک بکنین...؟

همه ی مسافرا با تعجب موبایل هاشون رو از توی جیب یا کیفشون در آوردن ولی دیدن که خاموشه..هرکاری کردن که روشنش کنن نتونستن...شوکه بودن.............اصن نمیدونستن که چه اتفاقی افتاده...چرا همه چیز اینجوری شده؟!

راننده به طرف در خونه رفت ولی هر کاری کرد باز نمیشد.........

مسافرا وحشت کرده بودن....همه از ترس یا میلرزیدن یا زبونشون بند اومده بود......

همه مشغول حرف زدن با هم بودن...

نگین:د..دیدین گفتم که اینجا نفرین شده س؟

مهسا:واییی....احساس میکنم این چه کابوسه..........خیلی وحشت ناکه...نکنه قراره ما هم مثل اون زن.......و زد زیره گریه...

تمین:نه....مهسا واسه ما این اتفاق نمیفته....نگران نباش...

-از کجا مطمئنی؟؟؟؟؟؟؟

نسیم:حالا چیکار کنیم؟

مینهو:بهتره...ب...بهتره بریم بخوابیم.....شاید فردا صبح که بیدار شدیم دیگه اوضاع اینجوری نباشه...

جونگ هیون:حق با مینهوئه..بیاین بریم بالا........

بعد دست آیدا رو گرفت و رفت سمت پله های پیچ در پیچی که به طبقه های بالایی خونه وصل میشد...

بقیه هم رفتن دنبالشون...

همین جوری که از پله ها بالا میرفتن به در و دیوار خونه نگاه میکردن و میلرزیدن.....

رسیدن به راه رویی که اتاق ها داخلش بودن...

دم در یکی از اتاقا ایستادن...

تمین:خب...مهسا بیا من و تو بریم توی اون اتاق تهیه...

اونیو:اوهو...! بیشین بینیم بابا....فکر کردی میذارم خواهرم بیاد پیش تو بخوابه؟

-ااا........خب پس چه جوری بخوابیم؟

مینهو:خواهر برادری...

اونیو:اوهو...!

-دردو اوهو...!!

نگین:بابا بیاین بریم بخوابیم دیگههههه...

کیبوم:اوکی نگین بریم...

مینهو:هووووووووو!گفتم خواهر برادری...نگین بیا با من...

آزیتا:خو باشه فقط بگین الان کیا برن تو کدوم اتاقا؟؟

تمین:خواهر برادری خوب نیستااااا!

مهسا:ااا.....!

-حالا که فکر میکنم میبینم خیلی هم بد نیس!
هییییییییه...

نسیم:اوکی پس...........

کیبوم:دارم از خستگی تلف میشم...

آیدا:منم همین طووور......ولی مگه از ترس خوابمون میبره؟

کیم بام:مجبوریممم...

جونگ هیون:خیله خب...همون خواهر برادری...غریتمون نمیذاره دیگه...

اونیو:د نه د...نشد!مهشاد میاد پیشه من...

-میذارمش واست سبز شه!

مهشاد:مگه علفممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟!

همه زدن زیره خنده...

یهو صدای جیغ یه نفره دیگه رو از توی راه پله های طبقه ی پایین شنیدن....دوباره ترس برشون داشت...آروم آروم از راهرو بیرون رفتن و دستشون رو به میله های کناره پله ها گرفتن و خم شدن و پایین رو نگاه کردن...

___________________________________

خب باییییییییییییییییی تا پارت 3 داستان...
.
.
.




نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور 1391 ساعت 04:25 ق.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز