تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - 3×Ψ•HOUSE OF HORRORS•Ψ


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥


...سلااااااااااااااام...
چه طورین؟؟؟بریم سراغ پارت 3؟؟؟
هیهیهی.....
راستــــــــــــــــــــــــــــــی...من خیلی نارااااااحتم...اصلا دوست ندارم مدرسه ها شروع بشن حالا نه فقط از لحاظ درس خوندن بیشتر از این لحاظ که دیگه از نت میرم و خیلی کم میاااام...داستانام میمونن...تازه من اگه داستان ننویسم افسردگی میگیرم...اگه هم بنویسم و نذارم بازم بدتر افسردگی میگیرم...اههههه...چه گیری کردیمااااااااااااااا...
اعصابم خش خشیه...
برین ادامه مطلب...
اههه اهههه اههههه...






_____________________________________

یهو صدای جیغ یه نفره دیگه رو از توی راه پله های طبقه ی پایین شنیدن....دوباره ترس برشون داشت...آروم آروم از راهرو بیرون رفتن و دستشون رو به میله های کناره پله ها گرفتن و خم شدن و پایین رو نگاه کردن...

***

یه زن و مردی توی بغل هم بودن و داشتن نفس نفس میزدن.........پله ها خورد شده بودن ولی هنوز میشد ازشون بالا رفت...خیلی تعجب برانگیز بود چون پله های به اون سالمی امکان نداشت که به این زودی تخریب بشه...هر لحظه که میگذشت تعجب همه مسافرا بیشتر میشد...آخه دیگه چقدر میتونست اتفاقات عجیب بیفته؟اونم بدون هیچ دلیلی.........یعنی واقعا اون خونه نفرین شده بود...؟

جونگ هیون از بالا داد زد:خوبین؟؟؟

مرد با شنیدن صدای جونگ هیون در حالی که زنش رو توی بغلش گرفته بود سرش رو بالا گرفت و گفت:آ..آره...خدا رو شکر به موقع به داده زنم رسیدم.....

با شنیدن این حرف مرد خیالشون راحت شدو یکم رفتن عقب تر...با افتادن این اتفاق پسرا ترس ورشون داشته بود واسه ی همین دست دخترا رو گرفته بودن و ولشون نمیکردن که یه موقع این اتفاق واسه ی اونا هم نیفته...دوباره رفتن سمت راه روی اتاق ها...

آزیتا:به نظرتون واسه چی این اتفاق افتاد؟

کیم بام:کدوم اتفاق؟

-اههه...همین دیگهههه...

-کدوم؟ تو این خراب شده که 1000تا اتفاق واسمون افتاد!

دخترا:1000 تااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

-حالا هرچی...

نسیم:منظورش همین پله هاس....این خونه که خیلی ظاهرش خوبه...به نظر نمیاد قدیمی باشه...!

مینهو:بیخیال...بهتره راجع  به این موضوع حرف نزنیم...

نگین:دااادااااااااش...مگه میشه؟

مینهو:چرا نشه؟؟؟

مهشاد:نمیخوایم بریم بخوابیم؟؟یهو دیدین از خستگی همینجا رو زمین تلف شدم.

آیدا:جدا تو الان خوابت میبره؟

-چرا نبره؟

اونیو:راست میگه دیگه چرا نبره؟ بیاین برییییییییییییییییییییم...

جونگ هیون:به قول خودت اوهوووو...!خودت برو بخواب..

مینهو همین جوری داشت سرشو میخاروند که دید کیبوم دست نگین رو گرفته و داره آروم آروم میره سمت یکی از اتاقا...!

مینهو:یاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...!

کیبوم با شنیدن صدای مینهو گفت:اههههههههههه...

نگین پوز خند زد...

نسیم:بابا این مسخره بازیا رو بذارین کنار...اصن بیاین امشب هممون بریم تو یه اتاق...اینجوری بهتره...

تمین:تو یه اتاق که جامون نمیشه...

مهسا:چرا میشه...ما میخوابیم شما هم بشینین نگهبانی بدین تا ما با خیال راحت خوابمون ببره...

تمین:نه بابا؟؟؟

-زن بابا...

-تو زن من بابا!

-درد...

اونیو:منم با این حرف خواهرم موافقم فقط ما میخوابیم دخترا نگهبانی بدن هان؟نظرتون چیه پسرا؟

پسرا:آرههه...خوبه آفرین...آفرین...

دخترا:اوهووووووووووو!

کیم بام در یکی از اتاقا رو باز کردو رفت توش...بقیه هم پشت سرش رفتن ولی تا آزیتا اومد در رو پشت سرشون ببنده یهو دوباره صدای جیغ شنیدن...در رو ول کردو دویید رفت پشت کیم بام و گوشاشو گرفت...

اومدن از اتاق بیرون برن که احساس کردن زمین داره میلرزه...یه لرزش خیلی وحشت ناک بودو همه چی توی اتاق تکون میخورد...از تخت گرفته تا گلدون های سر میز و ..... خیلی ترسیده بودن...دخترا نزدیک دیوار بودن....پسرا هم که نگران دخترا بودن رفتن ایستادن جلوشون و مثل یه مانع ازشون محافظت کردن..........چشماشونو بسته بودن و گوشاشونو هم گرفته بودن........لحظه ی خیلی وحشت ناکی بود......

چشم هاشونو باز کردن و ...

____________________________________

خب دیگههه فعلا بایییییی تا پارت بعدی و بفهمین که چه اتفاقی افتاده!






نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور 1391 ساعت 01:29 ق.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز