تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - ΨGhosts in the fence (2)Ψ


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

اینم از این پارت...کمه ولی به جاش ادامه ش رو فردا میذارم!






-اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!

دخترا رفتن زیر میز.

پسرا رنگ صورتشون پریده بود...به هم دیگه چسبیده بودن و داشتن به در و دیوار خونه نگاه میکردن...

تمین:ص..ص...صدای چی بود؟

کیبوم:پسرا....مطمئنید شماها نبودید؟

جونگ هیون:فکر کنم از طبقه های بالایی بود.

مینهو:یعنی چی؟یعنی کسی توی این خونه هست؟

اونیو:وای...شدیم مثل تو فیلما... اه..مثلا پسریما...از چی میترسید؟

تمین:یعنی تو نمیترسی؟

-خب آره...ولی خجالت بکشید...جلوی دخترا نباید خودتون رو انقدر ترسو نشون بدید.

کیبوم:اصلا دخترا کجان؟

پسرا به صندلی های دخترا که خالی بود نگاه کردن.

جونگ هیون:کجایین؟هی....آیدا؟؟؟

تمین:مهساااااا؟؟؟

مینهو:نسیم؟؟؟

کیبوم:نگین؟؟؟

اونیو:مهشاد؟؟؟

نگین از زیر میز پای کیبوم رو گرفت و کیبوم شروع کرد به داد زدن......:ااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

پسرا هم شروع کردن به داد زدن.

دخترا از زیر میز اومدن بیرون.

کیبوم:ا......ک...ک....کی پای منو گرفت؟

نگین:م..م....من....

مهشاد:واقعا که........دلمون خوشه چندتا پسر باهامونه که اگه ما بترسیم اونا بهمون دل گرمی میدن و از ترسمون کم میکنن...ولی یکی باید اینا رو آروم کنه!

پسرا خجالت کشیدن...

اونیو:حق با مهشاده........ما خیلی ترسوئیم...به خاطر همین من میخوام نشون بدم که از چیزی نمیترسم...اصلا چیزی واسه ی ترسیدن وجود نداره...من میخوام برم طبقه ی بالا تا ببینم صدای چی بود.

جونگ هیون:منم همین طور...

تمین:آره حق با اونیوئه...منم باهات میام.

مینهو:منم که قطعا میام.

کیبوم:باشه منم میام.

نسیم:کجاااااااااااااااااااااااااا؟؟؟نه تو رو خدا نرید...

مینهو:نسیم الکی از چیزی نترس.میریم بالا یه سرو گوشی آب میدیم و میایم.

دخترا درحالی که بغز کرده بودن و میلرزیدن گفتن:نههههههههههههههههههههههههههه...!!!

اونیو: همین جا بشینید ما میریم و برمیگردیم.

پسرا رفتن طبقه ی بالا

------------------------------

1ساعت گذشته بود...

رعد و برق شدیدی بود...جوری که هر بار آسمون یه ساعقه میزد باعث میشد خونه روشن بشه. دخترا یه گوشه روی زمین خونه نشسته بودن و توی خودشون جمع شده بودن...صدای رعد و برق هم باعث میشد که بیشتر بترسن.

نسیم:اینجا خیلی جاش پرته... هیچ آدمی این اطراف زندگی نمیکنه...من خیلی میترسم...

آیدا:کاش نمیومدیم...

نگین:من به خاطر کیبوم هرکاری میکنم...ولی موندن توی این خونه ی عجیب و قریب خیلی ترسناکه...

مهسا:1ساعت گذشته...پس پسرا کجان؟

مهشاد:بریم دنبالشون؟

آیدا:نهههههههههههههههههههههه...!

نسیم:من نگران شونم...خیلی دیر کردن.

دخترا از روی زمین بلند شدن و همون موقع یه ساعقه ی شدید زد و انقدر صداش وحشت ناک بود که همشون باهم جیغ زدن و نشستن سر زمین و دستشون رو گذاشتن روی گوششون.

چند لحظه گذشت

دخترا دوباره از سر زمین بلند شدن و رفتن سمت راه پله ی پیچ در پیچی که به طبقه های بالایی متصل میشد...!

جرات رفتن به طبقه های بالایی رو نداشتن...حتی جرات اینو نداشتن که پاشون رو روی پله ی اولی بذارن.

دخترا از پایین پله ها هرچی پسرا رو صدا زدن جواب نمیدادن...دیگه نمیدونستن چیکار باید بکنن.از یه طرف ترس ولشون نمیکرد و از طرف دیگه نگرانی به خاطر پسرا.............هربار میخواستن پاروی پله ی اول بذارن رعد و برق میترسوندشون و مانع این کار میشد...بالاخره پا روی پله ی اول گذاشتن و رفتن بالا...همین طور یکی یکی پله هارو بالا رفتن...ولی با گذشتن از هرپله قلبشون تند تر از قبل میزد...

---------------------------------------------------

بای تا پارت 3 و ادامه ی داستان...


نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین 1391 ساعت 09:45 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز