تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - (3)ΨGhosts in the fenceΨ


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سلام...
برِیــــــــــــــــــــــــــد و بخونیــــــــــــــــــــــــــــــد...!!!

و بظرِیــــــــــــــــــــــد...




هم چنان رعد و برق شدید بود و ابر های سیاه همه جا رو گرفته بودن و آسمون هر لحظه تیره تر از قبل میشد...انگار قرار بود اون شب اتفاق وحشت ناکی بیفته...!

بالاخره رسیدن به طبقه ی دوم...همه جا پر از تار عنکبوت بود...نگین شمعی رو که با خودش آورده بود گرفت جلو و دخترا چند قدم رفتن جلوتر...دوباره صدای رعد و برق باعث شد دخترا بترسن...دخترا به همدیگه چسبیده بودن و میلرزیدن...

مهشاد:ا..ا..اونیو....خواهش میکنم جواب بده...

آیدا:ج....ج...جونگ هیون ا...اوپا...

نسیم در حالی که میلرزید گفت:د...د...دخترا بیاین برگردیم...

یهو رعد و برق زد و پسرا هم از پشت دیوار پریدن جلوی دخترا و داد زدن:هوووووو...پخخخخخخخ....

دخترا همشون با هم یه جیغغغغغ بلند کشیدن و از حال رفتن...

پسرا با دیدن دخترا که غش کرده بودن تعجب کردن...توقع نداشتن اونا غش کنن...به زور به هوششون آوردن.

چند دقیقه بعد

نگین درحالی که گریه میکرد گفت:خیلی بی شعورین.

مهشاد:واقعا که...

مینهو:ااا....خب حالا یه بار خواستیم بترسونیمتون.

نسیم:اوپا...دیگه با من حرف نزن.

مینهو:ای بابا....نسیم لوس بازی در نیار!

-تو لوسی یا من؟؟؟مگه نمیدونی امروز چقدر ترسیدیم؟واسه چی .......

-خب بابا غلط کردیم...حالا خوب شد؟

دخترا:نه...

اونیو:اااا.............

مهشاد:خیلی خوب.........بیاین از اینجا بریم.......ما میترسیم.

جونگ هیون:نه...واسه چی بریم؟ ما که اینجا رو هم نگاه کردیم...هیچ چیزی واسه ی ترسیدن وجود نداره.دیگه نگران نباشید.

آیدا:ولی این دور و اطراف هیچ کس زندگی نمیکنه...این خیلی عجیبه...حتما یه چیزی هست دیگه...

-نه هیچی نیست.

-جونگ هیون!

اونیو:خب دیگه...بلند شید بریم پایین...یه چیزی هم بدید ما بخوریم.

نگین:من یکم خوراکی آوردم.

مهسا:منم همین طور...

تمین:خب پس بریم پایین.....

هم چنان رعد و برق بود و این نمیذاشت ترس دخترا و پسرا رو رها کنه.

همشون بلند شدن تا برن طبقه ی پایین که دوباره یه صدایی اومد:هوووو...ووو...وو...

همشون به همدیگه نگاه کردن.

کیبوم:هم شما دخترا میخواین مارو بترسونین؟

نگین:ولی ما نبودیم....

آیدا:ی..ی..یعنی شما نبودید؟

پسرا به طبقه ی بالا نگاه کردن.

مهشاد:ب..ب..ببینم نکنه طبقه ی سوم رو نگاه نکردید؟

اونیو:خب....نه!

دخترا:چییییییییییییییییییی؟

نسیم:وای....یکی تو این خونه هست...من مطمئنم.

صدای رعد و برق هر دفعه بیشتر از قبل میشد...

جونگ هیون:کی با من میاد بریم طبقه ی بالا؟

آیدا:نههههههههه...جونگی نرو خواهش میکنم.......یه بلایی سرت میادا....نرو.

-نه نترس...من قوی ام...

تمین:اوه....!

-کوفت.

اونیو:من با جونگ هیون میرم....شما نمیاید؟

پسرا همشون تصمیم گرفتن که برن طبقه ی دوم.........

مهشاد:پس ماهم میایم...

اونیو:نههههههههههههههههههه...

-چرا؟

-چون چ چسبیده به را...شما برید پایین...ما میریم و برمیگردیم.

-نه...

مهسا:ماهم میایم.دیگه نمیخوایم این اتفاق تکرار شه.

تمین:نه دیگه نمی ترسونیمتون.

مهشاد:الان موضوع این نیست....ماهم میایم.همین.

اونیو:چقدر از این یه دنده بازیات خوشم میاد.

جونگ هیون:اونیو کوفت...الان وقت این حرفاس؟

-پس کی وقت این حرفاس؟

-هروقتی به جز الان.

نسیم:پس بریم.

مینهو:این همیشه از همه ترسو تره...حالا واسه رفتن عجله داره!بابا دختر تو منو دیوونه کردی...

جونگ هیون:بیا....حالا اینم شروع کرد.

دختر پسرا از پله ها رفتن بالا و انقدر رفتن تا به طبقه ی آخر خونه یعنی طبقه ی سوم رسیدن...این طبقه از همه جا ترسناک تر بود...همه جا پر از تار عنکبوت بود و اگه یه قدم جلوتر میرفتی پر از تار عنکبوت میشدی...خاک همه جارو پوشونده بود...

دخترا حالشون داشت به هم میخورد و دستشون رو گرفته بودن جلوی دهنشونو سرفه میکردن.

آیدا که داشت به در و دیوار نگاه میکرد یهویی یه سایه رو دید که وارد اتاق ته سالن شد...در حالی که از ترس میلرزید با دستش زد به جونگ هیون و گفت:ج..ج.جون..جونگ هیون من یه چیزی دیدم که رفت توی اون اتاقه...

همه به آیدا نگاه کردن.

جونگ هیون:تو هم میخوای مارو بترسونی نه؟

-نهههههه...نه به خدا...آخه الان وقته شوخیه؟!من یه سایه دیدم...

دخترا که همون اول حرف آیدا رو باور کرده بودن داشتن از ترس میلرزیدن.

جونگ هیون:آیدا به جون من قسم بخور که داری راست میگی؟

-ای بابا....خ...خ..خب به جون تو دارم راست میگم....اوپا من میترسم.

پسرا به همدیگه نگاه کردن...

مینهو و کیبوم دوتا چوب که کنار سالن افتاده بود رو برداشتن و تار های عنکبوت رو به کمک اون دادن کنار تا راه باز بشه.

میخواستن برن سمت اون اتاق که یهو به همراه رعد و برق لوستر افتاد سر زمین و یه صدای وحشت ناک ایجاد شد...همشون از ترس زهره ترک شدن و نشستن سر زمین و جیغغغغغغ کشیدن.

------------------------------------------------------

فعلا بای بای تا آخر این هفته و پارت بعدی...


نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین 1391 ساعت 02:57 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز