تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - (4)ψ○ Ĝђσsтs ίή тђё ƒёήςё ○ψ


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سلام...سلام...سلام... چه طور مطورین؟؟؟

خوش میگذره...؟ من که اصلا............. فقط خوابم!!!

بریـــــــــــــد واسه داستاندیگه روح ها هم اومدناگه گفتین چی میخوان...؟

ما هم موندیم فقط با امید به شاینی که هوامون رو داشته باشن





دخترا که روی زمین افتاده بودن خودشون رو کشیدن سمت پسرا...
نمیدونستن که به اتاق ته سالن نگاه کنن یا لوستر خورد شده ای که روی زمین افتاده بود...تیکه های خورد شده ی لوستر پاشیده بود به دست و صورت پسرا و از صورتاشون خون میومد...گریه ی دخترا از ترس بند نمیومد...
پسرا از سر زمین بلند شدن...
اونیو:خوبید؟
تمین:به نظر تو الان ما خوبیم؟
-منظورم دخترا بودن...
دخترا میلرزیدن...
دوباره همون صدا اومد...این دفعه بلند تر از قبل بود.
همه ی نگاه ها رفت سمت اتاق ته سالن.
تمین:و..و...ای...ا...این ق..قضیه دیگه داره خی..خیلی ج...ج...جدی میشه...
اونیو:کار از شجاعت گذشته...
نگین:بیاین بریم...
مینهو:حق با نگینه...
همه واسه ی بار آخر به اتاق نگاه کردن.این دفعه با دیدن یه چیز عجیب که یه حالت عجیبی داشت همشون جیغ زدن و انقدر هُل شده بودن که نمیدونستن چه جوری باید فرار کنن. به زور خودشون رو با سرعت به پله ها رسوندن و میدوییدن...اصلا وقت فکر کردن نداشتن.حال همشون خیلی پریشون بود و عرق کرده بودن و جیغ میزدن حتی پسرا. مینهو از پله ها پرت شد پایین ولی باز انقدر میترسید که اصلا دردش نیومد و دوباره بلند شد و سعی کرد فقط بدوئه... انقدر دوییدن که به طبقه ی اول رسیدن. همشون رفتن سمت در ولی هرکاری میکردن در باز نمیشد. شمع ها خاموش شده بودن و همه جا تاریک بود. رعد و برق قطع شده بود. پسرا رفتن سمت پنجره ها ولی پنجره ها هم باز نمیشد. همشون ناامید شده بودن. ترس مانع همه چیز شده بود.
دخترا و پسرا که دیگه از خستگی نای وایستادن رو نداشتن همون جا جلوی در نشستن.
دخترا از حال رفته بودن.
پسرا هم نشسته بودن و از ترس میلرزیدن.
کیبوم:اون یارو رو شما هم دیدین؟
مینهو:یارو کیه؟
-همون دیگه...نمیدونم چی بود.انسان نبود.نه؟
اونیو:بسه راجع بهش حرف نزنید.
جونگ هیون:یعنی چی؟ درا خراب شدن! تا چند ساعت پیش که درست بودن.
تمین:فکر نمیکنم خودشون خراب شده باشن...اینجا یه خبرایی هست. من میخوام از اینجا برم.اصلا کاش نمیومدیم.
مینهو:پنجره ها هم که خراب بودن................اینا خیلی عجیبه ن.
کیبوم:حالا پنجره و در رو بیخیال شید.اون یارو کی بود؟
اونیو:اه...گفتم راجع به اون حرف نزن.
-چیه؟میترسی؟
-نه که تو نمیترسی!
جونگ هیون:هیسسسس...من از صدای شماها بیشتر میترسم تا اون یارو.
-ای بابا......انقدر اسم اونو نیارید...حالم داره بهم میخوره.
یهویی یه صدایی اومد:یوها ها ها ها ها ها ها...شما خیلی ابلهید...ها ها ها ها ها....
دخترا هم صدا رو شنیدن... همشون به هم دیگه چسبیده بودن...
مهشاد:خودتی...!
اونیو:مهشاد خفه شوووو...
-اا....خب ببین چی میگه؟!!!
-حالا وقت شجاع بودنه؟
-اه..خیلی خب.
دوباره یه صدای دیگه اومد ولی این یکی با قبلی فرق داشت: اشتباه کردید که به این خونه اومدید...یه اشتباه بزرگ...!!!
جونگ هیون:شما کی هستین؟
یه صدای دیگه:شما خیلی احمقین.
مهشاد:ااااااااااااااااااااااااااااا.......
مینهو:بابا اونیو جلوی اینو بگیر...
اونیو:خب چیکارش کنم؟مهشاد ساکت شو.
نسیم:من میخوام از اینجا برم...بسه دیگه.خسته شدم. میخوام از این کابوس بلند شم. نگین یکی منو بزن ببینم خوابم یا نه؟
نگین:مطمئنی؟
-آره...
نگین یکی زد تو گوش نسیم و نسیم جیغش رفت هوا...:آخخخخخخخخ...
یه صدای دیگه:خفه شییییییییییییییییییییییید...
همه ساکت شدن.
مهشاد:بی ادب!!!
آیدا:یارو؟؟؟
اونیو:حالا تو شروع کردی؟
کیبوم:اهههههه....بابا اونیو انقدر حساس نباش.
مهسا:اه...چقدر چرت میگید...آخه الان وقت این حرفاس؟
تمین:حق با مهسائه...دیگه مزخرف نگید.
صدا:ما  دخترا  رو میخوایم تا بقیه رو آزاد کنیم.........ما واسه ی ضاهر شدن مثل آدما به جسم احتیاج دارم...پس باید مال ما بشید........و صداش رو برد بالا:ما جسممممم میخوایممممممممم...!!!
مهشاد:میخوام نخواید...به جهنم.....!!!
اونیو:مهشاد یه حرف دیگه بزنی دیگه جلوی دستم رو نمیگیرم...اوکی؟
-یعنی چی؟
-یعنی همونی که فهمیدی...میخوای خودتو به کشتن بدی؟
-اه...خیلی خب.اصلا من خفه شم بهتره.
جونگ هیون:واقعاااااااااا؟
-کوفت!
نسیم:بسه دیگههههههههه...
یکی از صداها:گفتم خفه شیییییییییییییییییییییییید.
نگین:نسیم تو حرف نزن...فکر کنم به صدای تو حساسیت داره.
-آره....فکر کنم.
یه صدای دیگه:ما دخترا رو میخوایم.............. اگه  حاضر نشید جسمتون رو به ما بدید همه تون رو از بین میبریم........پس هرچی زودتر تصمیم بگیرید.....
بعد از شنیدن این حرفا چند تا چیز عجیب که شبیه دود سفید رنگ بودن از پله ها پایین اومدن و جلوی پله ها وایستادن..........دختر و پسرا با دیدن اون چیزای عجیب غش کردن.....این اولین باری بود که توی عمرشون روح میدیدن.روح هایی که قابل دیدن بودن.
1ساعت گذشته بود
پسرا با ناراحتی به دخترا نگاه کردن...

نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1391 ساعت 08:51 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز