تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - (5)ψ○ Ĝђσsтs ίή тђё ƒёήςё ○ψ


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سلامشلامتلامپلام
اینم از این پارت ولی چون کمه ممکنه...ممکنه فردا یه پارت دیگه هم بوذارم
خب چه خبراااااااا؟؟؟
بابا نظر بدید آمار نظراتم بره بالا یکم انرژی بگیرمآخه واسه پارت قبلی اصلا حرف نزدید واسه همین این پارته رو دیر گذاشتم ولی خواهشا این یکی رو بحرفیـــــد!
بحرفید تا فردا هم یه پارت بوذارم
خب دیگه نمیحرفم...


هیچ کس حرفی نمیزد...
دوباره صدا اومد:1ساعت فرصت دارید.
همه به ساعت نگاه کردن. ساعت 12 شب بود.یعنی فقط تا ساعت 1 فرصت داشتن.
بالاخره نسیم گفت:ح...ح...حالا باید چیکار کنیم؟
مینهو:شما دخترا چرا انقدر رنگ صورتتون پریده؟ نگران نباشید.هیچ اتفاقی نمیفته.
نسیم:مینهو مگه میشه؟ 1ساعت فقط وقت داریم...
-وقت چی؟ آره ولی هراتفاقی بیفته ما باهمیم. تا مارو دارید نگران چی هستید؟
اونیو:حق با مینهوئه...ما باهم به این خونه اومدیم.هر اتفاقی هم بیفته بازم باهمیم.پس از هیچی نترسید.
اشک های دخترا سرازیر شده بود و بهشون مجال حرف زدن نمیداد.
جونگ هیون اشک های آیدا رو پاک کرد:بسه دیگه...
آیدا سرشو گذاشت سر شونه ی جونگ هیون و میلرزید.همه ی دخترا همین حال و هوا رو داشتن و هیچ کس حالش خوب نبود ولی باز با حرف های پسرا یکم آروم تر شده بودن.
دقیقه ها و ثانیه ها میگذشتن و میگذشتن...تیک تاک ساعت توی گوش همشون پیچیده بود و این باعث میشد عصبی تر بشن.
دیگه کم کم داشت 1 میشد........
سر ساعت 1 همه داشتن به ساعت نگاه میکردن که صدا اومد:خب...وقتتون تموم شده...حالا خودتون بگید.یا دخترا جسم شون رو میدن و یا همتون نابود میشید...
کیبوم:خب آخه چرا دخترا؟؟؟چرا جسم مارو نمیگیرید؟
نگین:اااا....کیبوم این چیه که میگی؟
-هیسسس...تو حرف نزن!
یکی از صداها:چون ما واسه ی انتقام گرفتن از چندتا پسر میخوایم ظاهر شیم...پس به جسم دخترا احتیاج داریم.
اونیو:انتقام!؟!
-دیگه بسه...صبرمون تموم شده. ما جسمممم میخوایـــــــــم!!!
تمین:جسم بی جسم. ما نمیذاریم جسم دخترا رو بگیرید و رفت جلوی مهسا ایستاد.
پسرا هم همین کارو کردن.
صداها:ها ها ها ها ها.....ها ها ها ها ها...!!!ها...ها ها ها ها ها...ها...ها ها ها ها ها...
پسرا و دخترا داشتن از صدای خنده ها دیوونه میشدن و دستشون رو گذاشته بودن روی گوشاشون.
مینهو داد زد:بسههههههههههههههه دیگهههههههههههههههههههههههه!
صداها قطع شدن.
یکی از صداها:حالم بهم میخوره از این فداکاری های الکی...حالمو بهم زدید.فکر کردید چه بلایی قراره سرتون بیاد؟
اونیو:آره فکر کردیم...هر بلایی باشه تحمل میکنیم ولی به دخترا آسیبی نرسونید.
-خفه شییییییییییییید...حالم از این حرفا بهم میخوره...
معلوم بود که روح ها از این حرفا خیلی عصبانی شدن و کنترل خودشون رو از دست داده بودن و هی صداشون کم تر از قبل میشد...ولی عصبانیت شون معلوم بود...انگار هوای خونه هم گرفته شده بود...اکسیژن واسه ی نفس کشیدن کم شده بود و این باعث میشد دخترا پسرا احساس خفگی کنن!
نگین حس بدی داشت...احساس میکرد داره از درون بهش فشار میاد.رنگ صورتش عوض شده بود و خیلی درد داشت.
کیبوم:ن...ن...نگین چی شده؟؟؟خوبی؟
نگین:آیییی...اا....آی.....ا....
انگار یکی از روح ها قصد داشت به زور جسم نگین رو بگیره ولی نمیتونست. روح نا امید نمیشد و دست از سر جسم نگین برنمیداشت و این خیلی واسه ی نگین دردآور بود.
دخترا داشتن به حال نگین گریه میکردن.
کیبوم شونه های نگین رو گرفته بود و اشک میریخت و سعی داشت آرومش کنه ولی نمیشد.
بالاخره روح ناامید شد و جسم نگین رو رها کرد...نگین افتاد سر زمین.
همه داشتن به نگین نگاه میکردن.
پسرا که اصلا هواسشون نبود روشون رو کردن به دخترا و دیدن اونا هم مثل نگین شده بودن. روح ها دست بردار نبودن............دخترا خیلی درد داشتن ولی روحشون مقاومت میکرد و جسمشون رو رها نمیکرد......
پسرا از این وضع دخترا داشتن از گریه زار میزدن ولی گریه هیچ فایده ای نداشت.
دخترا داد میزدن و پسرا هیچ کاری از دستشون برنمیومد.
بالاخره روح ها جسم هارو ول کردن.
دخترا افتادن سر زمین...
----------------------------
بای تا فرداااااا!!!

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391 ساعت 09:38 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز