تبلیغات
ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ - (6)ψ○ Ĝђσsтs ίή тђё ƒёήςё ○ψ


ΔΨ!!!...Exotic Stories...!!!ΨΔ

♥☺온유♥키♥ 난 널 사랑해☺♥

سلام... جمعه چه طور بووووود؟
خوش گذشت...؟
بد گذشت...؟
فکر کنم به بعضیا خیلی بدگذشته!
کلا همه گفتن امروز روز بدیه!
خب دیگه حتما هست
حالا دیگه بیخیال...برین این پارت رو بخونین




دخترا از هوش رفته بودن و پسرا با هزار زحمت تونستن به هوششون بیارن.
دخترا درحالی که یکم سرشون گیج میرفت از روی زمین بلند شدن.
تمین:خ...خ...خوبید؟
مهسا:آه....یکم سرم درد میکنه...و رفت دست تمین رو گرفت و گفت:اوپااااا...!بیا بریم من دیگه نمیخوام بیشتر از این اذیت بشم.
-ب...ب..باشه الان میریم.
جونگ هیون:خیلی عجیبه دیگه هیچ صدایی نمیاد.اون روحا پس چی شدن؟
مهشاد:ولشون کن...این مهم نیس.بیاید بریم.
اونیو:مهشاد!!!تو چت شده؟
-هان؟
-یه جوری شدی.
-چه جوری؟!
-هیچی...بیخیال.
دخترا انقدر با پسرا صحبت کردن تا دیگه راضی شدن که از اون خونه برن و بالاخره خونه رو ترک کردن.
------------------------------------------------------------------------------
یک روز بعد
جونگ هیون:پسرااااا...من یه حسی نسبت به آیدا دارم...اون خیلی تغییر کرده.
مینهو:شاید به خاطر همون روح هاست.چون اذیت شدن یکمی تغییر کردن.
اونیو:نه این چه ربطی داره؟اصلا موضوع این نیس.حتی نگاه مهشادم تغییر کرده.دیگه مثل همیشه بهم نگاه نمیکنه!
تمین:یعنی چی؟؟؟
کیبوم:نکنه...
پسرا بهم دیگه نگاه میکردن و نگران بودن.
اونیو:اگه دخترا الان هنوز توی اون خونه باشن چی؟ یعنی روح ها جسمشون رو گرفتن؟
جونگ هیون:باورم نمیشه...ما گول خوردیم!
تمین:ولی هنوز که مطمئن نیستیم.
مینهو بذار الان زنگ میزنم به نسیم.
ولی نسیم گوشی رو برنمیداشت.
کیبوم:ما باید دخترا رو نجات بدیم...ما باید جسمشون رو بهشون برگردونیم.همش تقصیر ماست که این اتفاقا افتاده.
و رفتن توی خیابونا رو گشتن...هرجا که به فکرشون میرسید رو گشتن ولی دخترا رو پیدا نکردن.سئول شهر بزرگی بود و پیدا کردن دخترا کار چندان آسونی نبود.
پسرا دیگه داشتن از ناراحتی دیوونه میشدن. نمیدونستن چیکار باید بکنن.
همین جوری داشتن توی خیابونا قدم میزدن و فکر میکردن که دخترا رو دیدن که با چندتا پسر دارن میگن و میخندن.
پسرا همین جوری به دخترا خیره شده بودن.
دخترا پسرا رو دیدن و یهو شوکه شدن.
جونگ هیون:اینجا چه خبره؟هان؟
آیدا:امم...خب....ام.....
پسرایی که با دخترا بودن خداحافظی کردن و رفتن.
اونیو رفت جلو و دست مهشادو محکم گرفت و گفت:تو باید با من بیای و دستشو کشید.
مهشاد دستشو انداخت و گفت:هوی....ولم کن.نمیخوام.
-هه هه هه...هوی؟!!!!
مینهو:این پسرا کی بودن؟
تمین:این که سوال نداره......همونایی بودن که میخواستن ازشون انتقام بگیرن.
دخترا با شنیدن این حرف تمین شوکه شدن و فهمیدن که لو رفتن و پسرا از همه چی خبر دارن.
کیبوم:چیه؟؟؟نگین چرا انقدر رنگ صورتت پریده.هان؟
جونگ هیون:حرفی واسه گفتن ندارید؟
دخترا یهو شروع کردن به دوییدن.
پسرا هم دوییدن دنبالشون.
دخترا توی کوچه ها می دوییدن و پسرا هم می دوییدن دنبالشوووووون...

نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1391 ساعت 06:47 ب.ظ توسط MaHi SHINee نظرات داستان




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز